ظاهر

.

هاربانه

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

قصد داشتم بیایم و از این روزها گله کنم. از این ساعت‌هایی که بد، می‌گذرند. می‌خواستم بیایم و بنویسم خواب‌هایم آشفته‌اند. بنویسم من از خود، این خودِ بیخودی که ساخته‌ام، وحشت دارم. بنویسم از شب‌هایی که با ترس خوابیده‌ام. با لرز بیدار شده‌ام. بنویسم از ساعت‌هایی که از «هادی»، مرگ را خواسته‌ام. از روزهایی که هدر داده‌ام. از ثانیه‌هایی که به هرزها مشغول بوده‌ام. از همه‌ی این تلخی‌ها. می‌خواستم بیایم و بنویسم که فرق رمضان و دیگر ماه‌ها را، فقط آنی می‌فهمد که رمضان خودش را باطل کرده و حالا، در باتلاقی که ساخته، هر دست‌وپا زدنی تنها فرو رفتنش را شتاب می‌دهد. بنویسم که چه گذشته‌ی تباه و حالِ تباه‌تری را رقم زده‌ام. بنویسم که عجب دنیای سیاه و بدرنگی را کشیده‌ام. بگویم از این لحظاتی که نمی‌دانم خیر است یا شر. نمی‌دانم لحظه‌ای بعدتر، همین‌گونه‌ام یا بدتر می‌شوم. بنویسم که گیج شده‌ام. از رفتارهایم عاصی‌ام. از عادت‌هایم خسته‌ام. از تقلیدهایم بریده‌ام. از تمام بی‌فکری‌های قبلی‌ام، بیزار شده‌ام. بنویسم که به انداز‌ه‌ی هراسِ تمام بچه‌های اول ابتدایی وقتی که از مدیر کتک می‌خورند، ترسانم. به اندازه‌ی تمام پیرمردهایی که نمی‌دانند دیگر برای چه زنده‌اند، خسته‌ام. بنویسم تا شاید تسلی باشد. که نیست.

می‌خواستم بیایم و از همه‌ی این‌ها بگویم که رسیدم به دو بیت شعر:

حسرت نبـرم به خواب آن مرداب   ***   کـآرام درون دشت شب خفته است

دریـایـم و نیست باکــــم از طوفان   ***   دریا همه عمر خوابش آشفته است۱

رسیدم به این دو بیت. حالا می‌خواهم بگویم، آدمیزاد، از یک دوره‌هایی که بگذرد، چه تغییر کند و چه نه، چه بسازد و چه خراب کند، ته دلش یک عمقی ایجاد می‌شود، یا بهتر است بگویم یک طول و وسعت پیدا می‌شود، که هر حادثه‌ای، هر اشتباهی، دیگر آنچنان دلش را نمی‌لرزاند. اگر در یک مرداب سنگی بیاندازی، اثرش نمود بیش‌تری دارد تا توی یک اقیانوس. این هم خوب است و هم بد. خوب است که آرامش بیش‌تر و خلوت بهتری دارد. و بد است، که دیگر تکانه‌های عادت‌ها را به‌خوبی نشان نمی‌دهد. هرچند دریا نشده‌ام و دریاچه هم نیستم و هنوز از طوفان‌ها می‌ترسم؛ مخصوصا وقت‌هایی که بادهایی که مرا کوبیده‌اند زمین و به کلی نابود کرده‌اند را مرور می‌کنم، بیش‌تر می‌ترسم. من هنوز به‌اندازه‌ی نسیم و باد هم نیستم، چه برسد به طوفان. اما من دست‌های «هادی» را می‌خواهم. یا هادی.


۱. شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

  • ۹۷/۰۵/۰۶
  • محمدعلی ‌

هادی

هارب

نظرات  (۴)

چه دو بیتی خوب و به موقعی بود .
پاسخ:
اوهوم. دوبیتی خوبیه :)
  • بهــ ــار..
  • گفتی هادی، من سال هفتم یه کتاب درباره‌ی حالات انسان پس از مرگش از زبان یه روحانی انصافاً خفن خوندم که توش نوشته بود هادی یه همراه هست برای هرکسی که ازش جدا نمیشه و تو روزای سخت برزخ همدم آدمه و ماحصل عملکرد آدمه. همون رو میگی؟ 
    خب راستش خیلی دوست داشتم مؤدبانه‌تر صحبت کنم. ولی تو غلط می‌کنی مرگ بخوای. چه از هادی چه هرکس دیگه‌ای. آدم تو هر زمینه‌ای که عقب‌عقبی بره می‌تونه کم بیاره و بترسه الا زمینه‌ای که مربوط به لطف خدا میشه. اگه عقب رفتی به نظر خودت، جمعه‌شب‌ها نادعلی کبیر و کمیل بخون.. نمازاتو اول وقت بخون. دعای عهد بخون با این نیت که وصل شه این پل گسسته.. و میشه. من بارها امتحان کردم و به چشم دیدم که میشه..
    و این بیت سال دهم.. ما فعلا همون موجیم که آسودگی ما عدم ماست. تا دریا شدن خیلیییی مونده.

    پاسخ:
    حالا این روحانی خفن رو معرفی نمی‌کنی؟ :))
    هادی اسم خداست. به معنی هدایت‌کننده. من منظورم این بود :)
    البته من نمیگم وصل نمیشه. وصل میشه. اما خب، من میزنم دوباره این پل قشنگ رو میشکنم... بارها شکوندم این ارتباط رو...
    یه بزرگی می‌گفت اینجور وقتا که بروزات‌مون داره بین ما و عمل صالح‌ فاصله میندازه چاره کار پناه بردن به« کهف» ه.. همونطور که اصحاب الرقیم پناه بردن وقتی نمی‌خواستن هیاهوی شهر اونا رو با خودش همراه کنه...
    ولی کهف چیه؟ کهف بریدن از خودمون نیست، بریدن از اطرافیان‌مون نیست.. زدن به دل جاده‌ست.. انس با قرآن‌ ه، درد دل کردن با حضرت آدم ه... توسل ه، همونطور که اهل بیت تو جامعه کبیره خودشون رو «کهف الوری» معرفی می‌کنند...

    + من فقط بلدم این حرفا رو تکرار کنم، تا عمل راه زیاده..
    + چقدر حال من به این پست نزدیک ه...
    پاسخ:
    اینا همشون خوبه، به شرطی که نزنیم خرابشون کنیم و اون ارتباطی که میسازن رو، نشکنیم. من خیلی شکستم و هی وصل کرد و هی شکستم و هی وصل کرد. خدامون کریمه دیگه :)
    دردودل با حضرت آدم :))

    + همیشه تا عمل درست و خالص راه زیاده، حتی وقتی توی مسیر باشیم. تکرار هم خیلی لازمه. :)
    آره حضرت آدم...
    می‌گفت ایشون به لحاظ فطری به ما نزدیکه...
    حکم «اب» رو داره...
    باید توی آغوشش آروم بگیریم...
    واقعاً جالب و تعجب برانگیزه...

    + کاش نشکنیم...
    پاسخ:
    آره. جالبه...

    + کاش نشکنم...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">