ظاهر

.

روح‌مان می‌رفت، جسم‌مان می‌ایستاد!

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ب.ظ

و من این جسم را خواهم کشت.


+ عنوان تغییرداده‌شده‌ی متن قالب سفید یک وبلاگ دیگر است که بخشی از یک آهنگ است. عالی بود.

++ منظور خودکشی نیست :|

+++ جمعه‌ی خوبی را برایم آرزو کنید و همینطور دعایم کنید که بتوانم بر این سنگینی فایق بیایم.

++++ چند روزی می‌شود که می‌خواهم چندصفحه‌ی یک رمان را مرور کنم. وقت نمی‌شود! آخرش تبلت را می‌برم و وسط اضافه‌گویی‌های ادبیات، رمانم را می‌خوانم :|

  • محمدعلی ‌

این صدا عنوان نمی‌خواهد!

شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۶ ب.ظ

۱-۱. یک نفر هست که باید به او بگویم که، این صدا نباید برای تو باشد! من این صدا را در دیگرکسی می‌جستم. یافتنش در تو، لطفی ندارد.

۱-۲. من کاملا این پتانسیل را دارم که از راه صوت به عشق برسم.

۱-۳. ای بر پدر آن‌کسی که ویس فرستادن را ایجاد کرد. نور به قبرش ببارد!

۱-۴. راستش را بخواهی کمتر از نصف حرف‌هایت را فهمیدم. مشغول شنیدن صدایت شده بودم. صدایت در من به تمامی می‌نشیند لعنتی! (همانند صدایی که در این پست گفته‌ام)

۱-۵. مراقب صدایت باش. هرچند که نمی‌بایست مال تو باشد. همین‌قدر خودخواهانه!

  • محمدعلی ‌

زنده‌ی دل‌مرده ندانی که کیست؟

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ب.ظ
دنیایم را غبار گرفته است. حرف از ناامیدی نیست. حرف از ناتوانی نیست. حرف از هیچ چیز اصلاح‌پذیری همانند درس نیست. دنیایم را غبار گرفته است. نقطه‌های سیاه زندگانی‌ام، دستانشان را به هم گره زده‌اند و یکی شده‌اند. یک حجم وسیع ساخته‌اند. به قشر خاکستری مخ می‌مانند. باریک است و حجمی ندارد؛ اما سرتاسر روزمرگی‌هایم را به تیرگی کشانده‌اند. نفس کشیدن را دشوار و اضافی جلوه می‌دهند. هوای شهر را آلوده‌اند. در روابطم، حرف‌هایم خودشان را نشان می‌دهند. در رویاپردازی‌هایم، فریاد اهدنا الصراط سر می‌دهند؛ به دنبال رهایی از وضعیت موجود، سختی‌های وحشتناک را شیرین جلوه می‌دهند. و چه شیرین است. سختی‌هایی که با رهایی عجین باشد. سختی‌هایی که خودخواسته‌اند، نه خودساخته. 
دنیایم را غبار گرفته است. ظهر به دنبال راهی هرچند موقت برای جدایی از این جاده‌ی کوهستانی و پرپیچ بودم. به دنبال یک راه خروجی موقت. باز هم به یادم آمد که رشت در کار نیست که رفیق تنبلم را خبر کنم و بنشینیم چندساعت حرف بیهوده بزنیم‌. یا چرخم را زین کنم و ساعت‌ها فشار انباشت‌شده را، بر سر رکاب‌های بی‌نوایش خالی کنم. یادم آمد که باید ساعت‌ها بنشینم در این زندانکی که یک بخاری معیوب دارد و شب‌ها با امید یک مرگ خاموش و شیرین، کتاب‌هایم را دسته‌بندی کنم و برنامه‌ی فردایی که به ندیدنش امیدوار هستم را بنویسم. یادم آمد که در یک خا... . یادم آمد و دوباره تپه‌ی غبارهایم تکانده شد و در این میان، چشم‌هایم کمی سوخت و سرفه‌هایم کمی خش به گلویم انداخت. همین و گذشت. دوباره شبِ امید و ناامیدی از راه رسیده است و می‌دانم که یک فردای بی‌رنگ را پیش رو خواهم داشت. می‌دانم که قرار است فردا خاطرات امتحانات ابتدایی‌ام را مرور کنم و برگه را ندیده، برگردانم. می‌دانم که دوباره قرار است بیایم در این زندانک که تنها یک بخاری امیدوارکننده دارد. می‌دانم که این چرخه تمام نمی‌شود. من خودم این چرخه را وارد زندگی‌ام کرده‌ام. حداقل بخشی از آن را. تاوانش را هم مجبورم که بدهم. 
دنیایم را غبار گرفته است. حرف از ناامیدی نیست. حرف از تیرگی مشخصی‌ست که شریان‌های حیات را بسته‌اند. نمی‌گذارند که رنگ بدود به آفتاب. نمی‌گذارند باران رنگ رحمت بگیرد. نمی‌گذارند امیدواری، نیروی حرکت بشود. و من ناتوان‌تر از کنار زدن این تیرگی‌ام. بسیار ناتوان‌تر. حرف از ناامیدی نیست. حرف از واقعیت به تجربه رسیده است. من محکوم به تحمل این فرسایش شده‌ام. فرسایشِ تیرگی را تنها یک مُرده درک می‌کند. مُرده‌ای که نگاهش را از افق‌ها گرفته‌اند. دستانش را باز داشته‌اند. توانش را در شکستن این سد، ستانده‌اند. من بی‌شک مُرده‌ام.
+ عنوان مصراعی از سعدی.
  • محمدعلی ‌

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!

سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۰ ب.ظ

روزهای ادبیات، روزهای آشفته‌ای‌ست. من هیچوقت حافظه‌ی حفظ شعر خوبی نداشته‌ام. اصلا به دنبالش هم نبوده‌ام. گمان می‌کنم که حفظ بودن بیت‌هایی که حرف دل‌اند، فقط اندوه بیش‌تری را روانه‌ی این لانه می‌کنند. کسی که برای هر موقعیتی، بیتی حفظ است، ناچار است که یک خروار خاطره و دلگرفتگی را با خودش حمل کند. روزهای ادبیات، روزهایی هستند که ناخواسته، مرا به دام می‌اندازند. دقیقه‌ها غرق فکر می‌شوم. نود درصد مواقع با فریاد اسم، به صحنه برمی‌گردم و می‌بینم که کلاس در هوا پرسه می‌زند. سال‌های قبل، بسیار شده بود که با بیتی نواخته شوم و گاهی هم با کنایات متواتری به آشفتگی‌ام اشاره شود. یادم نمی‌رود روزهای پایانی کلاسی را که وقتی آشفته‌نویسی‌های حاشیه‌ی کتابم را دید، کنایه زد که «عاشقی؟» و من که همیشه با خنده‌ی آرامی ماجرا را جمع می‌کنم، هنوز نه می‌توانم بگویم «نه» و نه می‌توانم که تایید کنم. بیش از ناتوانی در تایید، اینکه نمی‌توانم «نه» بگویم آزارم می‌دهد! یا آن روزی را که دیگر کسی، کنار اسمم نوشت که «انگیزه‌ای برای نوشتن ندارد» و او نمی‌دانست که نوشته‌ای که آن روز و در آن حال نوشته شود، دوسال بعد، خرج دبیر و کلاسی می‌شود که درکی از آن آشفتگی ندارند؛ جز موهوماتی پراکنده.

ادبیات امسال، ادبیات دل‌نشینی نیست. البته دل‌نشین شروع شده بود. با حرارت و تلاش و دقت و همت. اما با یک مهاجرت، که کاملا ناامیدکننده بود، به گِل نشست. حالا با یک مدعی طرف شده‌ام که بقیه را گاوهایی می‌بیند که سر در آخور معدودی دارند و خودش را ناظر کیفی برنامه‌ای می‌داند که قرار است برای نوزادانی که هنوز گاو نشده‌اند، پندآموز باشد! همان‌قدر که نگاهش از بالا به پایین و تحقیرآمیز است، همان‌قدر هم حقیر و بی‌مقدار جلوه می‌کند! اینجا دیگر نه بی‌اراده و ناگهانی و گاه‌به‌گاه، که عمدی و خودخواسته، کوچ می‌کنم به دیار خیال، که نه حرف‌های پرادعای تکراری‌اش عصبانی‌ام کند و نه وقت عزیزم پای کلمات مزخرف و تهی‌مغز و دون شأن ادبیات، قربانی شود. هر چند جلسه‌ای که رفته‌ام، برایم می‌خواند که «من در میان جمع و دلم جای دیگر است». جای تعجب دارد که از موهومات پراکنده‌اش، این یکی را، در جای درستی استفاده کرده است. یعنی اینقدر «رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر»؟ 

  • محمدعلی ‌

هیچی، مطلقاً هیچی روی روال خودش نیست. زوار همه‌چی در رفته. همه‌چی شکسته و خُرد شده و دیگه هیچی نیست که اونطور که بود، مونده باشه. تسلطم، امیدم، اعتمادم، زمانم، ذهنم، نظمم، اعتبارم، برنامه‌م، همه‌چی داره به قهقهرا میره و از دستم هیچ کاری برنمیاد. شدم یه تماشاچیِ احمق که وقتی کل اطرافش رو آتیش از بین می‌بره، هیچ واکنشی نشون نمیده و فقط زل میزنه به صحنه‌ی کوفتی اجرا. قوری رو دادن دستم و من زدم شکوندم و حالا، نه طلبکارم و نه حس بدهکاری دارم. مات زل زدم به خرده‌ها و میگم میشه یکی بیاد بهشون چسب بزنه؟ همین‌قدر مسخره. همین‌قدر منفعل. همینقدر درجازننده. نشستم ثانیه می‌شمارم و میگم میشه برگرده؟ برگرده دوسال و چندماه قبل؟ میشه این همه، خواب باشه؟ نشستم و فقط توهم میزنم. مثل منگ‌هایی که مواد بهشون نرسیده. به ته راه نگاه می‌کنم و ناامید میشم. به خودم نگاه می‌کنم؛ خودِ الانم. خودِ گذشته‌م رو از خودِ الانم طلب دارم. هیچوقت می‌تونم این بدهی سنگین رو صاف کنم؟ نه. یخ میزنم. مغزم خشک میشه. دو بعلاوه دو رو نمی‌فهمم. زندگیم هیچ مکانیسم و سازوکار مشخصی نداره الان. خودم شکوندمش. همه‌چیزش رو. همه‌چیزش رو. میشه یکی پیدا بشه این خرده‌ها رو به هم بچسبونه؟

(منظورم عقب‌افتادگی درسی نبود.)

  • محمدعلی ‌