ظاهر

این روزها

دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

حوالی انتخابات، پیش‌بینی‌هایی نوشته شد درباره‌ی اینکه اگر هرکسی غیر از حسن روحانی بیاید، چه وضعیت اسفناکی کشور را در بر می‌گیرد.

این روزها دلار به پنج هزار تومان می‌رسد. نمی‌دانم آن متوهمانی که احمقانه فکر می‌کردند با تغییر یک‌نفر، زندگی سیاه یا سفید می‌شود کجایند. همان‌هایی که پرچم «پشیمانم»هایشان چندی پیش بالا رفته بود. مهم هم نیست! آن‌ها هیچ‌وقت نبودند. 

نوبخت، در یک سخنرانی غیررسمی گفته بود که این کشور هیچ‌چیز خاصی ندارد! راست می‌گوید. برای او که تسلیم محض سیاست‌بازی‌هاست هیچ‌چیز سخت نیست. که اگر این کشور چیز خاصی می‌داشت، وضعش این نبود. بیراه هم نیست اگر همین روزها استعفا بدهد. به‌هرحال این گران‌شدن‌ها یک قربانی می‌خواهد که تقصیرها را به‌ دوش بکشد تا مبادا به آقایان بد بگذرد! این روزها دلار به پنج هزار تومان می‌رسد. تخم‌مرغ به هفت‌صد. مرغ به هشت‌هزار تومان. و گوشت به پنجاه هزار و پیاز به سه هزار و... . مهم نیست. نوبخت می‌داند که اینجا هیچ چیز خاصی وجود ندارد. جز این مردم و این قیمت‌ها و این مشکلات و این مطالبات و این‌همه مسئول بی‌مسئولیت! 

  • میم

افسردگی تماشایی

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ب.ظ

می‌خواستم معنای «تماشایی» را از نزدیک لمس کنم. قصد کرده بودم از صبح زود بروم سرکشی. دوچرخه را بردارم و بروم. ولی نشد. یعنی نگذاشتم این‌قدر صبح خودم را دوست‌داشتنی کنم. هشت خودم را بیدار کردم. نمی‌توانستم فراموش کنم. و نه فراموش خواهم کرد و نه خواهم بخشید! تا هشت‌ونیم و ربعی مانده به نُه، خودم را آماده کردم. بیرون که آمدم، هوای خنک و شاید سرد زمستان، حالم را به جا آورد. اما حالم هیچ‌وقت به‌جا نخواهد آمد. از صبح‌های دیگر، شلوغ‌تر بود. هنوز ساعتی مانده بود به شلوغی! به غرفه‌مان رسیدم. بار اولی بود که خودم را همانند میزبان می‌دیدم! البته میزبان که نه. حداقل جزئی از این میهمانی. همه‌ی صبح همان‌طور پشت غرفه گذشت. از عکاسی هم فقط آسمانی‌اش نصیبم شد. 

ثانیه‌ها گرفته بودند. انگار به عمد حالشان غمگین است. اما نه. بیست‌ودوم بهمن، روز ملی افسردگی محسوب می‌شود برایم. با اینکه هیچ میل به تظاهر نداشته‌ام اما صبح با خودم عهد کردم که تظاهر به سلامت درونی و نشاط بیرونی کنم تا مردم نگرخند! و این تظاهر موفقیت‌آمیز، منجر به حال بد شدیدتری شد. هنوز هم اثرش پاک نشده است. چه کنم. نمی‌توانم فراموشش کنم. و نمی‌توانم... 

ظهر، دم غرفه، پیرزنی آمد و گفت «ما که مشکل داریم به کی باید بگیم؟». همانطور مانده بودم. مانده بودم که چه بگویم. پوستر زیر دستم را مچاله می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم که چرا این مردم، همین مردم معمولی، چرا احساس مسئولیت نمی‌کنند؟ همین من! چرا بی‌مسئولیت شده‌ام؟ چرا همه گمان می‌کنند که حتما باید مشکلشان توسط مسئول و مقامی حل شود و چرا مردم فکر نمی‌کنند که شاید بعضی مشکلات بین خودشان راحت‌تر حل شود؟ به‌دنبال استاندار و شهردار و مسئول توانمندی می‌گشتم که نیافتم. به کوتاه‌پایه‌ترین مقامی که دیدم مورد را نشان دادم. او هم نتوانست کاری کند؛ برپایه‌ی همان بی‌مسئولیتی اجتماعی همه‌گیرمان! هر روزی بود همین یک مورد همه‌ی روز در ذهنم چرخ می‌خورد ولی نه در روز ملی افسردگی! نمی‌دانم. این هم نوعی فرار است. فرار به جلو! 

  • میم

نشیب و نشیب و شاید فراز

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۹ ب.ظ

1. می‌گویند باید «مطالبه‌گر» بود. می‌گویند باید مطالبات مردم را به گوش مسئولین رساند. می‌گویند خواسته‌های مردم را لیست کنید و بفرستید! فکرم به جایی نمی‌رسید. می‌دانستم این نوشتن‌ها و بیانیه‌نویسی‌ها و این هیاهوهای تهی و پوچ، حتی خاک هم بلند نمی‌کند! چه برسد به اینکه دل مسئولین بی‌مسئولیت را بلرزاند! همیشه از بیانیه‌نویسی متنفر بوده‌ام! 

2. هرچند که این روزها در اوج ناامیدی هم نور امیدی هست که روشنم کند و به راهم بیاندازد. ولی سخت تاریک و دلگیر شده‌ام. نمی‌دانم از کدام راه باید رفت. نمی‌دانم چرا هروقت می‌خواهم که آغاز کنم، یک ماری پیدا می‌شود که نیشم بزند و برم گرداند همان نقطه‌ی اول ماجرا. و سخت ناامید می‌شوم وقتی می‌فهمم که آن مار خودم هستم!

3. من خودم را می‌سازم. نه! من نمی‌توانم! «من» همان مار افعی‌ست که بارها ما به صفر و حتی به زیر صفر کشانده است. من نمی‌تواند اینقدر قدرتمند باشد. خدا من را می‌سازد. بدجور هم می‌سازد! همه‌ی این‌ها می‌دانم از سر چیست. از سر همان شک بی‌مورد و ادعای گستاخانه‌ای‌ست که در دلم خانه کرده بود و شاید هنوز هم رفع نشده است. این‌ها همه جواب همان است و این یعنی دارد مرا می‌سازد و اگر بی‌غرص نگاه کنیم همه را دارد می‌سازد... البته اگر این «من‌»ها بگذارند! 

  • میم

تار و تاریک

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

حس می‌کنم که دیگر هیچ‌وقت لبخندی گوشه‌ی این لب‌های خشک و ترک‌خورده نمی‌نشیند تا وقتی که قدرت را به‌دست بیاورم. وارد اتاق می‌شوم. وقتی در کاملا بسته می‌شود، و وقتی اتاق به تاریکی کاملی می‌رسد، این‌جاست که باید از آنچه از قبل به‌یاد دارم و یا قبل از بسته‌شدن آخرین روزنه دیده‌ام، استفاده کنم. باید از حفظ، کلید چراغ کوچکم را پیدا کنم. باید بی‌آنکه مسیر را ببینم، از آنچه برایم مجسم است و در لحظه دیده‌ام، راهم را پیدا کنم. مدتی می‌شود که از نور زیاد و روشنایی کامل فراری‌ام. صبح‌های زود هفته،  آن راهروی تمامْ‌روشن، قاتل من است و خداروشکر که همگی موافق تاریکی‌اند. تاریکی داخل، روشنی بیش از حد راهرو در صبح‌های ابرزده و تاریک را جبران می‌‌کند. کلید چراغ کوچکم را که می‌زنم، همه‌چیز روشن است. اما نه آن‌طور که مرا فراری دهد. در روشنایی دلم تنگ می‌شود. دستم سرد. سرم رویا می‌بافد و عقلم ناامیدم می‌کند از اینکه شاید روزی هم باشد که... نور کافی، اتاق روشن و گرمای مطلوب، مرا به یاد آن تخیلاتی می‌اندازد که سال‌ها قبل، برای سال‌ها بعد - یعنی همین روزهای الان! - بافته بودم و آماده‌اش شده بودم و اما ای دل غافل که این روزها از ترسناک‌ترین پیش‌بینی‌های آن‌روزها هم ترسناک‌تر و سردتر و بی‌روح‌تر و مبهم‌تر است. در اتاق را که ببندم و تاریکی را که ببینم، به خودم مطمئن می‌شوم که تنها مانده‌ام. مطمئن می‌شوم که هیچ راه‌حلی باقی نمانده است. مطمئن می‌شوم که این زندگی و این خانه سر نمی‌گیرد. که آغازی دیگر بایدش! هرچند همه تنهاییم؛ اما من سال‌هاست که تنهایی‌هایم را به امیدش توجیه کرده‌ام و حالا کم آورده‌ام. توجیهی به ذهنم نمی‌آید. همه را از دست داده‌ام و گمان نمی‌کنم که خودم را از دست نداده باشم! شاید خدا اینطور چیده است که همه را از دست بدهم تا فقط خودش باشد. اما اصلا نمی‌دانم که با این همه دگرگونی‌ و پستی‌ها، هنوز خدا را دارم یا اینکه...؟ نه. دارمش که زنده‌ام. مطمئنم. 

+ تصویر هدر و رنگ پیش‌زمینه‌ی وبلاگ در سیستم‌عامل ویندوز خوب است. اما در اندروید و گوشی، رنگ بنفش دارد! کاملا جدای از وابستگی‌های سیاسی این رنگ، هیچ‌وقت سلیقه‌ام با این مسئله که همه‌چیزم بنفش شود جور نمی‌آمد و حالا از باز کردن وبلاگم، بدم می‌آید! وسیله‌ی اصلاحش را هم ندارم. آبی تصورش کنید! شاید تسلی باشد برایم! 

  • میم

هارب

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

چند روزی می‌شود که خواب‌هایم دوباره بر دور رمزنگاری افتاده است. نمی‌شود گفت معنی دارند. اما معما که می‌توانند داشته باشند. حل آن‌ها همیشه برایم جالب بودند مگر حالا. مگر حالا و این روزهای تار و تاریک. صبح هوا بیش از حد تیره بود. آسمانی گرفته و ابرهایی که آخرش باریدند. تا ظهر همینطور تاریک باقی ماند. بعدش را ندیدم. نخواستم که ببینم. آسمان همه‌جا یک‌رنگ است و اینجا یک‌رنگ‌تر. دقیقاً همانطور تیره که از قبل به‌یاد دارم. همانطور تار. همانطور ابری و سرد. 

راستش همان لحظه‌ی اول که وارد راهرو شدم، ترس برم داشت. در آن تاریکی هوا، روشنی مصنوعی لامپ‌ها بیش‌تر در نظر می‌آمد. بی‌اختیار یاد همان خواب افتادم. روشنی زیاد مدت‌هاست که دلهره را در من زنده می‌کند. من به‌دنبال صرفه‌جویی بودم یا نبودم، مدت‌هاست که چراغ کوچکی کفایت می‌کند برایم. مدت‌هاست که در خود سنگر گرفته‌ام. و مدت‌هاست که از دنیا فراری‌ام. فراری...

  • میم