ظاهر

توضیحی که درباره عنوان وبلاگ، در هدر مشاهده می‌کنید، توضیح اشتباهی‌ست که ناگهانی و به صورت آزمایشی شکل گرفت و بعدش امکان تصحیح از بین رفت! به‌جایش، «ساحل ابراز» را ببینید که توضیح مختصر و خوبی برای «ظاهر» است. ظاهر آدمی، ساحل بروزات اوست. هرچه که در او بماند، آخرش روزی به ساحل می‌رسد و از چشم‌هایش، آری از چشم‌هایش به بیرون می‌جهد.

۴۰ مطلب با موضوع «روزانه‌ها» ثبت شده است

شرح ما وقع!

چهارشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۹ ب.ظ

دلم برای تو، برای کلام تو، برای نجوای تو، برای تصور تو، برای توضیح تو، برای امید تو، برای خستگی‌های تو، برای سلیقه‌ی تو، برای احوال تو، برای آن به آنِ حضور تو، تنگ شده بود. 

و شگفت‌انگیز این است که درست به موقع آمدی و به یادم آوردی که نباید. هرچند که بی‌خبری از اثر خودت. و چه بهتر!

  • محمدعلی ‌

از این روزمرگی‌هایی که نمی‌نویسم!

سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

۱. خسته‌م. اعصابم درد می‌کنه. کمرم تیر می‌کشه. ولی حالم خوبه. مقاومت حالم رو جا میاره. 

۲. یعنی می‌تونم ادامه‌ش بدم؟

۳. الان یهو ترجیح دادم این بند رو پاک کنم و حوصله‌ی تعویض اعداد رو هم نداشتم. آره خلاصه :))

۴. «چگونه به مدت طولانی از خانه بیرون نرویم؟» یا «ترک بدون درد اعتیاد بیرون رفتن» یا حتی «چگونه آپارتمان‌مان را قورت بدهیم». آره خلاصه. دارم استادتمام میشم. تابستون براتون کلاس میذارم. (هیچ می‌دونستید واژه «کلاس» در جمله قبلی «ایهام تناسب» داره؟ نمی‌دونستید؟ خوشا به احوال اونایی که نمی‌دونستن:)) )

۵. در نهایت، حالمان خوب است، اما تو باور نکن. تو نه. اون یکی. آره خودت. تو یه وقت باور نکنیا. 

  • محمدعلی ‌

از هر دری سخنی

جمعه, ۷ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۲۰ ب.ظ

۱. قبلا گفته‌ام و بگذارید دوباره بگویم که وقتی با کسانی هستید، به گونه‌ای نباشید که وقتی می‌روید، پشت سرتان نفس راحت بکشند. این اصلا خوب نیست.

۲. امروز به تقریب سه ساعت راه رفته‌ام. بدترین حالت‌های من با حدود یک‌ونیم ساعت پیاده‌روی برطرف می‌شد. اما امروز... . بگذریم. بعضی از بن‌بست‌های طولانی تهران، به آخر دنیا شبیه‌ترند. دقیقا نمی‌دانم چگونه سر از آنجا در آوردم. کمی رعب‌انگیز بود. مجبورم کرد که از یافتن مترویی که باید در آن حوالی می‌بود، ناامید شوم و به بی‌آرتی رضایت دهم. گفته‌ام و بگذارید دوباره بگویم که یکی از خوبی‌های جدی تهران برای من این است که هرچه بروی، تمام نمی‌شود. و نه تنها تمام نمی‌شود، بلکه مجبورت می‌کند تا با وسیله برگردی و نشانت می‌دهد که چقدر راه آمده‌ای اما تمام نشده است هنوز. یک‌جورهایی به درد خودنمایی دچار است انگار!

۳-۱. به پسران سرزمینتان دستورپخت‌های ساده بگویید. فهم نکردن دستورپخت‌های غریب، جزئی از طبیعت وجودی‌شان است. بیایید درک‌مان کنید :)) - 

۳-۲. یک سوالی که برای من وجود دارد، این است که آیا واقعا شما با نودالیت سیر می‌شوید؟

۴. بی‌نهایت امیدوارم که پایان این شاهنامه خوش باشد. بی‌نهایت امیدوارم :)

۵. من نمی‌خواهم مغلوب این جنگ باقی بمانم.

۶. امروز هوا بس نامتعارفانه آلوده بود. یک جمعه را حداقل آوانس بدهید به ما شمالی‌ها. چه خبر است این همه دود و دم؟ 

۷. و در نهایت حافظ می‌فرماد که: حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش *** چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

  • محمدعلی ‌

آخرین شمع

سه شنبه, ۴ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۳۵ ب.ظ

۱. چند روز است که خیر سرمان آمده بودیم تو را کنار بزنیم. تویی که خیال‌انگیزترین منظره‌ی دنیا را به سخره گرفته‌ای. تویی که زیباترین نماها را تهی کرده‌ای. چند روزی است که می‌خواستیم خیر سرمان کنارت بگذاریم. از در بیرونت می‌کنیم از پنجره می‌آیی؟ قحطی زمان بود که یکراست آمدی و خواب‌مان را چنان دلربا کردی که دیگر بیداری به سرابی بیش ماننده نیست؟ قحطی شیوه بود که در لباس دلبرترین منش خودت - همان عتاب‌های مهارنشدنی - وارد شدی؟ همین کارها را می‌کنی که سراسر رخوت می‌شویم دیگر. چند روزی بود که می‌خواستیم خیر سرمان کنارت بزنیم. همینطور بی‌ملاحظه آمدی وسط گود که چه؟ متقاطع لعنتی نافهم. (این حرف‌ها عاشقانه نیست. هیچ ربطی ندارد...)

۲. قرار است چند روز اطرافم خلوت شود. از سکوت وهم‌انگیز اینجا متنفرم. می‌روم. از این سکوت می‌روم. 

۳. متنفرم از اینکه الان دی‌ماه است و من هنوز اینجا می‌پلکم و چرت‌وپرت می‌نویسم. متنفرم از اینکه الان دی‌ماه است و من هنوز نتوانسته‌ام بر خودم مسلط شوم؛ به نسیمی دگرگون می‌شوم و به حرفی از هم می‌پاشم و به گرمی‌ای تب می‌کنم و به سردی‌ای لرزم می‌زند. متنفرم از اینکه الان دی‌ماه است و من هنوز این‌چنینم. متنفرم از اینکه هنوز این‌چنینم.

۴. اینکه تو منتظر بمانی و هیچ نشود، دوباره منتظر بمانی و دوباره هیچ نشود؛ ناامیدکننده است. دل و جانت را تیره می‌کند. شکست‌پذیرت می‌کند. زمینت می‌زند. من دیگر منتظر نمی‌مانم. دیگر نمی‌‌توانم منتظر بمانم. منتظر بمانم با کدام امید؟ با کدام نشانه؟ با کدام کورسوی نوری که دلم قرصش شود؟ من دیگر منتظر نمی‌مانم. شروعش می‌کنم. خودت کاتالیزگرش باش.

۵. پیشنهادم این است که این آهنگ را از زندوکیلی بشنوید!

  • محمدعلی ‌

شما صحبت کنید

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

امروز تقریبا اینجا یکساله شد و عمر وبلاگ‌داری من، حدوداً به سه‌ونیم رسید. برام صحبت کنید. از خودتون، از زندگی، از «دونیا یالان دونیادی»، از اینجا، از من، از هرچیزی که دوست دارید، بگید.

می‌شنوم :)

کامنت‌ها به‌صورت خصوصی باز هست.

  • محمدعلی ‌

یک یادآوری خیلی کوتاه

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۹ ق.ظ

من سیر نمی‌شوم.

  • محمدعلی ‌

روح‌مان می‌رفت، جسم‌مان می‌ایستاد!

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ب.ظ

و من این جسم را خواهم کشت.


+ عنوان تغییرداده‌شده‌ی متن قالب سفید یک وبلاگ دیگر است که بخشی از یک آهنگ است. عالی بود.

++ منظور خودکشی نیست :|

+++ جمعه‌ی خوبی را برایم آرزو کنید و همینطور دعایم کنید که بتوانم بر این سنگینی فایق بیایم.

++++ چند روزی می‌شود که می‌خواهم چندصفحه‌ی یک رمان را مرور کنم. وقت نمی‌شود! آخرش تبلت را می‌برم و وسط اضافه‌گویی‌های ادبیات، رمانم را می‌خوانم :|

  • محمدعلی ‌