ظاهر

.

۲۹ مطلب با موضوع «روزانه‌ها» ثبت شده است

انگشت‌فرسایی‌های غروب

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۴ ب.ظ

۱. نشد. همین. حفظ نشد. و پستم رو حذف کردم. نشد. نشد که بشه. نشد.

۲. دارم فکر می‌کنم آشی که ۱۶ کیلو سبزی برده، دیگش چقده بزرگ بوده! 

۳. ماهایی که بلد نیستیم عدسی رو با عطر قورمه‌سبزیِ اعلا درست کنیم، نصف عمرمون بر فناست!

۴. می‌شد. می‌شد که بشه. می‌شد. ولی نشد. نشد. 

۵. تا حالا اینقدر امیدوار نبودم به آینده!

۶. زندگی شدیداً سریع داره جلو میره و من شدیداً محکم جلوش رو گرفتم. من هماهنگ نیستم.

۷. چقدر هوا خوب شده. یا شاید هم سرما برام عادی شده! آخه می‌دونید؟ اتاق‌های این خونه لوله‌کشیِ گاز نداره :| موندم که توی این پونزده سال، چجوری اینجا زنده موندن؟ 

۸. هوس کالباس کردم. یادم افتاد که همین یکی دو روز قبل هوس تن‌ماهی کرده بودم (البته دقیقا ساعتی قبل‌ترش هم تن‌ماهی مصرف کرده بودم!) و چقدر سریع این هوس برآورده شد به شکل غیرقابل حدسی. با خودم گفتم این یکی هم به‌زودی تهیه میشه به طریقی. و یاد یه‌چیزایی افتادم که بزرگ‌تر از اینا بودن ولی تهیه نشدن از هیچ طریقی و من موندم توی کار این دنیا. موندم واقعا. هوس تن‌ماهی که ضروری نیست. ولی یه‌چیزایی حیاتیه. حیاتی. 

۹. تخته‌ی گچی کمتر دیدم. ولی تخته‌ی گچی خیلی بهم ایده میده. خیلی بهم اعتماد به نفس میده. توی همین ساعت‌های بیکاریِ محدود که با این گچ‌ها تنها بودم، دو سه‌تا طرح درس خیلی خوب به ذهنم زد. من اگه روزی مدرسِ چیزی بشم، تخته‌ی کلاسم باید گچی باشه!

۱۰. همین بود. همین شد. ولی نشد که بشه.

  • محمدعلی ‌

زمزمه‌های شبانگاهی

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۴۴ ب.ظ

۱. خیلی وقته به آسمون نگاه نکردم. دلم نمی‌خواد آسمون تهران به دلم بشینه! امروز یه عکس دیدم از رشت. ساختمون پُست و آسمون بالاش، بک‌گراندش شده بود. بعد از مدت‌ها کیف کردم. آسمون یعنی همون. فقط همون.

۲. طوری نباشید که وقتی از یه‌جایی میرید، پشتتون نفس راحت بکشن. اصن خوب نیست اینطوری بودن. بفهمید که اینطوری بودن اصن خوب نیست. خیلی رقت‌انگیز و ننگ‌باره. اگه من و شما هم جایی بودیم و من در همچین جایگاهی بودم، حتما بهم یادآوری کنید. 

۳. به همسر آینده‌ام، اکیداً تأکید می‌کنم که من رو برای بیش‌تر از چندساعت تنها نذاره. بار قبلی که رادیو اکتیو متحرک شده بودم. (تصور کنید: بلعیدنِ نیم‌کیلو کالباس و صدوپنجاه گرم پنیر پیتزا در عرض ۴۸ ساعت) هنوز برای این‌بار عنوان مناسبی پیدا نکردم!

۴. میگذره. نه؟

۵. میگذره. آره.

۶. چون میگذره، دیگه هیچی دیگه. همین.

(بیا دنیامو زیبا کن دوباره. خدایا از تو زیباتر ندیدم...ازآهنگی که همین الان یهویی پخش شد: تیتراژ شیدایی)

  • محمدعلی ‌

جامانده‌ی حقیقی

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۵ ب.ظ
اربعین هم گذشت. می‌شود من هم بگذرم؟ 
+ کوتاه و زیباست. بشنوید
  • محمدعلی ‌

هرچی راه بری تموم نمیشه!

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ب.ظ

یکی از خوبی‌های جدیِ تهران برای من همینه... که هرچی بری، به تهش نمیرسی :) 

+ روز خوبی بود. تجربه‌ی خوبی بود. خداروشکر.

++ صبح‌ت با تنفر از دبیر ادبیات شروع بشه و عصرت با رضایت از دیدن دانشجوی ادبیات. ترکیب جالبی بود :))

  • محمدعلی ‌

زمزمه‌های شبانگاهی

شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

۱. به او گفتم: از هرچیزی که به نحوی تقصیر محض آدمی را، به دوش دیگری بیاویزد، بیزارم. و حالا آن رفیق، یک ایمیل هم نداده و من دلتنگ صحبت‌های ساده‌دلانه اما ریزبینش شده‌ام. آن‌هایی که مرا می‌شناسند، می‌دانند که فقط تعداد انگشت‌شماری هستند که می‌توانند در من دلتنگی ایجاد کنند. یک‌نفر به او بگوید که نامرد! تو هم ایمیل داری و هم شماره! این منم که هیچ آدرسی نگرفته‌ام! گمان می‌کردم هفته‌ی اول نگذشته، ایمیلت را می‌خوانم. دونیا یالان دونیادی.

۲. بی‌وفایی‌هایم را که با توجهات او قیاس می‌کنم،، هیچ ندارم که بگویم.

۳. حالا که نگاه می‌کنم به دلیلی که بخاطرش، نسبت به تهران آمدنم، راضی و دل‌شاد بودم، حیرت می‌کنم که چگونه همان دلیلم شکسته و تنها ترسم، به امید تبدیل شده است. بت‌شکنی، رسم دیرینه‌ی خداوند هستی است. حالا بهتر می‌فهمم که چرا ابراهیم، خلیل‌الله شده است. بتی که مرا به تهران می‌خواند، حالا مدت‌ها از من فاصله گرفته و ترسی که مرا بازمی‌داشت (هرچند که بر رضایتم غلبه نداشت) حالا به امید بدل گشته. شکستن بت‌ها، وعده‌ی حقی‌ست و از اجرایی شدنش، گریزی نیست. کاش که بار خودمان را به‌دوش بکشیم و از بت‌هایمان دل بکنیم. که درغیراینصورت، فقط کار خودمان سخت و طولانی شده است. بت‌شکنی، آنقدر ادامه می‌یابد که یا چیزی از خودمان (و حقیقت وجودمان) باقی نماند یا از وجود بت‌ها. 

۴. نگرشم به تحصیل، همان ابتدای شهریور و اواخر مرداد تغییر کرد. دو فاکتور حیاتی (در این زمانه) را حذف کردم: علاقه و درآمد! و دیدم که با حذف این دو، چقدر راهِ انتخاب رشته‌ی هدف، ساده‌تر شد. حالا، هرچند با شک و تردید، هدف بزرگ‌تری دارم، که هرچند در حقارت مدارس دولتی تهران جای نگیرد، اما در توان من جای بسیار دارد. خلاصه‌ای که مرا از دوسال سردرگمی انتخاب بیرون آورد همین دو جمله است: تحصیل علم باید برای کار علمی باشد و تحصیل حرفه برای کار درآمدی. 

۵. تهران، سراسر همان غباری‌ست که از بالا می‌بینیم. مگر اینکه تعاملات دوستانه، تعریف جدیدی به آن ببخشد.

۶. پنجره‌های این خانه، برخلاف تمام اجزای دیگرش، اصالتِ دل‌پذیری دارد. تفاوتش با پنجره‌هایی که دیده‌ام، و قدیمی بودنِ طرحش، این انگیزه را به آدم می‌دهد که سحر تابستانی را، زیر این پنجره، و در سکوت، تجربه کند!

  • محمدعلی ‌

تقویم‌ها یکسال عقب نمی‌روند!

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ب.ظ

این لحظاتی که می‌گذرند، لحظاتِ آخرین‌هاست. آخرین‌باری که این دلشوره‌ی تکراری و کمرنگ‌شده را احساس می‌کنم. آخرین‌باری که به سختی‌های حتمیِ روزهای پاییزی، فکر می‌کنم. آخرین‌باری که برای پیش‌رفتِ متوازن، ذهنم مشوش می‌شود! و خلاصه، آخرین‌باری که سی‌ویکم شهریور، اینقدر منحوس و فلاکت‌بار است! (امسال به اوج هم رسید؛ با چند کامنت بی‌حوصله که در چند وبلاگ دوست‌داشتنی به یادگار گذاشته‌ام!) آخرین‌باری که یکم مهر، سرد و خشک و بی‌روح و وحشت‌افزاست. این آخرین‌بارها اما، انگار که سر و بی‌حس شده باشم، زیاد طولانی نیستند.

از طرف دیگری، امشب یک آخرین دیگر هم دارد و شاید یکی از بهترین آخرین‌های هرکسی باشد. آخرین‌باری است که همانند روزهای قبل، با بی‌توجهی، در این اینترنت و فضای مجازی‌اش گشت می‌زنم و چقدر از این بابت خوشحالم! خوشحالم که جبر سنگینیِ هدف، مرا به خود آورده است، تا جایی که این ظرفیت را در خود می‌بینم که مدت‌ها از وبلاگ و دیگر ملحقات اینترنتی‌ام، دور شوم و هیچ نگران هیچ‌کدامشان نشوم که مدت‌هاست برای خود اینقدر نگران نبوده‌ام. نگرانیِ تباه‌شدن، و اضطراب محدودیت فرصت‌ها، آن‌قدر قدرتمند شده است که بتواند مرا مدت زیادی از این دیار کوچ بدهد. و خوشحالم از این کوچ اجباری، که سخت نیازمند آنم. 

اگر خدا بخواهد، و کارهایم نظم بگیرند، ماهی یک‌مرتبه پست می‌نویسم که بعدها، این روزهایم را از یاد نبرم. 

+ به خودم، در همین شب و همین نوشته، قول می‌دهم که روزهای سختِ فشرده و حاصل‌مندی را بسازم که طعم آن، تا سال‌ها زیر زبانم بماند.

  • محمدعلی ‌

Doubt - 2008

این ساعت‌ها به شکل بدی، مستأصل مانده بودم که چه کنم. کجا بروم. دیگر رو به کدامین دریچه بیاورم. به پای چه و که گیر کنم. به زمین کدام آبادکده‌ای دل‌خوش بمانم. به محصول کدام لحظاتم نگاه بدوزم. این ساعت‌ها که می‌گذرد، هرچند می‌گذرد، اما به شکل بدی نگاهم خیره است. چشم‌های سیمانی‌ام، نم می‌گیرند و زود با نسیم ملایمی خشک می‌شوند. این ساعت‌ها، من می‌دانم که ادا و نمایش نیستم؛ دردهایم بازیگری نیست. این ساعت‌ها، من همان دربه‌در شده‌ای هستم که پیچ مسیر را دیده ولی به دره سقوط کرده است. این ساعت‌ها، همانند همان لحظاتی‌ام که می‌دانم ترمز ندارم اما سرعتم را زیاد می‌کنم. زیاد. آن‌قدر زیاد که دیگر، پیج جاده، دیدن و ندیدنش تفاوتی نمی‌کند. نمی‌دانم. نه می‌توانم بگویم همین و نه می‌توانم بگویم آخرین. و نه حتی نگاهم می‌تواند التماس کند! خودم را انداخته‌ام گوشه‌ی رینگ و به مشت بسته‌ام. شکسته بسته بگویم، تقصیری هم به دست روزگار نیست. همه ضربات را خودم زده‌ام. فقط حالا، انگار که دیگر عادت شده باشد، همان گوشه، خانه کرده‌ام و ماندگارِ تنگنایی شده‌ام که خودم ساخته‌ام. دلم پرواز می‌خواهد. از این گوشه‌ی تنگِ درد، تا بلندایی که دستانِ جانیِ من، به خودم نرسد. دلم کشتی می‌خواهد. دلم نجات می‌خواهد، از این گوشه‌ی تنگِ درد به کناره‌ای فراخ و رها. یا سفینة‌النجاة.

  • محمدعلی ‌