ظاهر

۱۱ مطلب با موضوع «روزانه‌ها» ثبت شده است

بازدهی نیمچه مثبت

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۴۲ ب.ظ

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که کسی از بحث و گفت‌وگوی بحث‌گونهٔ با من خشنود باشد! شاید ماجرا جالب‌تر شود اگر بگویم کسی ابراز خشنودی کرده است که در ابتدا نسبت به بحث، بسیار گریزان بوده و هرگز رغبت آشکاری نشان نداده بود. نشانهٔ خوبی‌ست. رجوع به مسائل ‌‌‌‌‌‌‌بنیادی جواب می‌دهد. 

  • محمدعلی ‌

کارگشا

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

اسم کتابش را نوشتم. تا نتیجه‌ی جست‌وجویش بالا بیاید، اسم نویسنده را با خود تکرار می‌کردم. همیشه اسمش برایم جالب بود. سال‌ها قبل‌تر در کتابخانه‌ی بزرگ‌تر دبگری، با آنکه سن زیادی نداشتم، جلد اول یک کتاب چند جلدی همین نویسنده را خواسته بودم. جلد اولش نبود. گفتم بقیه‌ی جلدهایش، همه را بیاورد، می‌برم!! حالا که فکرش را می‌کنم، از اینکه به من نخندیده‌اند، به آینده‌ی فرهنگی‌مان امیدوار می‌شوم. راستش آن روزها هربار که صفحه‌ی اولش را باز می‌کردم، می‌بستم و می‌گذاشتم سر طاقچه. آخرش هم نخوانده، پس‌شان دادم. نتیجه‌ها بالا آمد. نبود. جست‌وجوی اسم نویسنده البته کارگر افتاد و اسامی خوبی را دیدم. شماره‌ی یکی از کتاب‌هایش را برداشتم. کنار قفسه‌هایی که حالا دیگر حفظ‌شان شده‌ام و اگر اسم نویسنده بگویند، محل کتاب‌هایش را تحویل می‌گیرند، ایستادم. به کتاب‌ها نگاهی کردم. به‌ناگاه عنوان کتاب مطلوبی که در جست‌وجوها نبود را دیدم. آن هم دو نسخه! دوجلد را برداشتم و برگشتم سر سیستم. خوشحالیِ دردناکِ وهم‌انگیزی بود! می‌دانستم که زمان خواندن ندارم. می‌دانستم. اما وسوسه رهایم نمی‌کرد. کتابدار، که از زمان تحویل شیفت، سی‌دقیقه هم در جایش بند نشده بود، پرسید که کتابی که می‌خواهم را پیدا کرده‌ام؟ گفتم که پیدایشان شده اما در سیستم ثبت نیستند. آنچنان بی‌خیال روی صندلی نشسته بودم که انگار هیچ کلامی ردوبدل نشده است! نمی‌دانم چه شد که در جوابش گفتم نمی‌خواهم ببرم آخر، اما خب کارت هم ندارم. کلا هیچی دیگر! ان‌شاءالله چهارشنبه! می‌دانستم با شمارهٔ ملی هم می‌شود اما پیشنهاد شماره‌ی ملی گفتن را خودش داد. جلد اول را زد به نام و من، بی‌آنکه قصد، یا حتی فرصت خواندن کتابی را داشته باشم، کتاب را دودستی چسبیده‌ام و آنچنان در این غربت‌زدگی کتاب‌های درسی می‌چسبد که توصیفش بیش از این هدر دادن زیبایی وصفش می‌شود. اما بدانید و آگاه باشید که کتابدار باید اینگونه باشد. نه همانند قبلی که طبق قانونی بی‌معنی، بعد از هفت غر‌وب، کتابدهی را تعطیل می‌کند! کتابدار باید حال یک شیفتهٔ کلمات را بشناسد. باید اینگونه باشد؛ اهل دل و کارگشا.

  • محمدعلی ‌

تنها راهی که هست

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ب.ظ

دلم گرفته. سال‌ها سریع‌تر و بدتر دارن تموم میشن. من دارم تموم میشم. از دست خودم لیز می‌خورم. هربار و هربار. به بیست‌وهفتم رسیدیم. من خودم رو نباید تموم کنم. باید درست بشم. پارسال به خودم می‌گفتم نودوشیش. الان می‌گم نودوهفت. ولی نه. الان میگم بیست‌وهفتم اسفند نودوشیش. از همین لحظه. من از خودم خسته شدم. من اون ایده‌آل رو باید بسازم. اون حس آرامش درونی. اون حس اطمینان. اون حس قشنگی که همه‌ی روزهای خدا، منتظرش بودم و هستم. نودوهفت رو زیباتر می‌کنم. نودوهفت ظاهر میشم. یعنی من که نه. من هروقت بخوام نمیشه. خدایا من رو ظاهر کن. من رو اونطور که لیاقت آفرینشم بوده، ظاهر کن. ظهور من رو از همین بیست‌وهفت اسفند نودوشیش قرار بده. من خودم خسته‌ام. من از خودم فرار می‌کنم. از خودم به کی پناه ببرم که از خودم بدتر نباشه؟ جز تو؟ باید ار خودم به سمت خودت فرار کنم. این تنها راه ما آدم‌هاست. تنها راهی که هست. 

  • محمدعلی ‌

حال‌گیر!

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ب.ظ

حرف‌های زیادی برای نوشتن، حداقل در دفتر شخصی، دارم. اما این قوه‌ی قضاییه، که در حل و فصل یک پرونده‌ی ساده بعد از هفت ماه کاملا عقیم و ناتوان و ناعادل است، کاملا حالم را گرفته است. انگار که این‌ها با این پرونده‌های کوچک و ساده سیر نمی‌شوند. حتما باید پرونده قتل به دستشان برسد! باید بفهمند که حل عادلانه یک پرونده ساده، جلوگیری غیرمستقیم از تشکیل یک پرونده‌ی جنایت است. بفهمند این نفهم‌ها ای کاش. 

  • محمدعلی ‌

بودنت هنوز مثل بارونه...

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

صبح، بعد از کمتر از پانزده‌دقیقه پیاده‌روی، از آن پیاده‌روی‌هایی که مدت‌هاست قیدش را زده‌ام، به این نتیجه رسیدم که هیچ نمی‌دانم که چه می‌خواهم! هیچ نمی‌فهمم که چه چیزی خواسته‌ام. درد بزرگی‌ست که سال‌های عمرت را به فکر آنچه باشی که نیست و بعد از چندسال، حتی نتوانی خواسته‌ات را درک کنی؛ به زبان آوردنش پیش‌کِش! 

دلم گرفته است. امروز شهادت بود. به سال قبل همین مناسبت فکر می‌کنم. جز نادرستی هیچ نیست. گذشته، با همه‌ی نزدیکی‌اش، با همه‌ی گذشته بودنش، باز هم عذاب است. ما خودمان را با این جمله که گذشته‌ها، گذشته است، فریب می‌دهیم. واقعیت این است که گذشته هیچ‌وقت نمی‌گذرد! می‌ماند و حال نداشته‌مان را می‌گیرد. مگر آنکه جدی حرکتی را آغاز کنیم. به خودمان تکانی دهیم و بی دوز و کلک، به‌دنبال عبرت‌گیری و اصلاح خودمان باشیم. هرچند که شخصاً تنبل‌تر از این حرف‌ها هستم! 

+ به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌چیز بهتر از این نیست که خودم باشم. البته اسم مستعار خوب است. اما وقتی پیدا نمی‌شود، به زور که نمی‌شود! به‌زودی این وبلاگ روح می‌گیرد! 

  • محمدعلی ‌

افسردگی تماشایی

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ب.ظ

می‌خواستم معنای «تماشایی» را از نزدیک لمس کنم. قصد کرده بودم از صبح زود بروم سرکشی. دوچرخه را بردارم و بروم. ولی نشد. یعنی نگذاشتم این‌قدر صبح خودم را دوست‌داشتنی کنم. هشت خودم را بیدار کردم. نمی‌توانستم فراموش کنم. و نه فراموش خواهم کرد و نه خواهم بخشید! تا هشت‌ونیم و ربعی مانده به نُه، خودم را آماده کردم. بیرون که آمدم، هوای خنک و شاید سرد زمستان، حالم را به جا آورد. اما حالم هیچ‌وقت به‌جا نخواهد آمد. از صبح‌های دیگر، شلوغ‌تر بود. هنوز ساعتی مانده بود به شلوغی! به غرفه‌مان رسیدم. بار اولی بود که خودم را همانند میزبان می‌دیدم! البته میزبان که نه. حداقل جزئی از این میهمانی. همه‌ی صبح همان‌طور پشت غرفه گذشت. از عکاسی هم فقط آسمانی‌اش نصیبم شد. 

ثانیه‌ها گرفته بودند. انگار به عمد حالشان غمگین است. اما نه. بیست‌ودوم بهمن، روز ملی افسردگی محسوب می‌شود برایم. با اینکه هیچ میل به تظاهر نداشته‌ام اما صبح با خودم عهد کردم که تظاهر به سلامت درونی و نشاط بیرونی کنم تا مردم نگرخند! و این تظاهر موفقیت‌آمیز، منجر به حال بد شدیدتری شد. هنوز هم اثرش پاک نشده است. چه کنم. نمی‌توانم فراموشش کنم. و نمی‌توانم... 

ظهر، دم غرفه، پیرزنی آمد و گفت «ما که مشکل داریم به کی باید بگیم؟». همانطور مانده بودم. مانده بودم که چه بگویم. پوستر زیر دستم را مچاله می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم که چرا این مردم، همین مردم معمولی، چرا احساس مسئولیت نمی‌کنند؟ همین من! چرا بی‌مسئولیت شده‌ام؟ چرا همه گمان می‌کنند که حتما باید مشکلشان توسط مسئول و مقامی حل شود و چرا مردم فکر نمی‌کنند که شاید بعضی مشکلات بین خودشان راحت‌تر حل شود؟ به‌دنبال استاندار و شهردار و مسئول توانمندی می‌گشتم که نیافتم. به کوتاه‌پایه‌ترین مقامی که دیدم مورد را نشان دادم. او هم نتوانست کاری کند؛ برپایه‌ی همان بی‌مسئولیتی اجتماعی همه‌گیرمان! هر روزی بود همین یک مورد همه‌ی روز در ذهنم چرخ می‌خورد ولی نه در روز ملی افسردگی! نمی‌دانم. این هم نوعی فرار است. فرار به جلو! 

  • محمدعلی ‌

هارب

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

چند روزی می‌شود که خواب‌هایم دوباره بر دور رمزنگاری افتاده است. نمی‌شود گفت معنی دارند. اما معما که می‌توانند داشته باشند. حل آن‌ها همیشه برایم جالب بودند مگر حالا. مگر حالا و این روزهای تار و تاریک. صبح هوا بیش از حد تیره بود. آسمانی گرفته و ابرهایی که آخرش باریدند. تا ظهر همینطور تاریک باقی ماند. بعدش را ندیدم. نخواستم که ببینم. آسمان همه‌جا یک‌رنگ است و اینجا یک‌رنگ‌تر. دقیقاً همانطور تیره که از قبل به‌یاد دارم. همانطور تار. همانطور ابری و سرد. 

راستش همان لحظه‌ی اول که وارد راهرو شدم، ترس برم داشت. در آن تاریکی هوا، روشنی مصنوعی لامپ‌ها بیش‌تر در نظر می‌آمد. بی‌اختیار یاد همان خواب افتادم. روشنی زیاد مدت‌هاست که دلهره را در من زنده می‌کند. من به‌دنبال صرفه‌جویی بودم یا نبودم، مدت‌هاست که چراغ کوچکی کفایت می‌کند برایم. مدت‌هاست که در خود سنگر گرفته‌ام. و مدت‌هاست که از دنیا فراری‌ام. فراری...

  • محمدعلی ‌