ظاهر

.

۴ مطلب با موضوع «ادبیات من» ثبت شده است

بالانشینِ واژه‌ها

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۲۶ ب.ظ

سال‌های زیادی است که کلمات را با دقت و حساسیت خاصی برانداز‌ و وارسی می‌کنم. مدتی پیش‌تر، آن زمانی که بیش‌تر خود را درگیر این وسواس می‌دیدم، برای هر کلمه‌ای که می‌دانستم زمان زیادی سپری می‌شد. دقیقه‌های زیادی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار و هجی می‌کردم. آن‌قدر این عمل تکرار می‌شد، که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص و برجسته می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچ یا غنی بودن کلمه‌ای را نمایان می‌سازد. حقیقت این است که از چند سال قبل تا به امروز، مفهوم بسیاری از کلمات برایم تغییر یافته‌ است. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، زمین، علم، جهان، دیوار و دیگر کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ پیشین را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر آن‌ها را همان‌گونه نمی‌بینم. بار معنایی‌شان متحول شده است. انگار که در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و شیرین یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! برخی طعم و رنگ یافته، همانند تصویری از عجایب، می‌درخشند و معدودی نیز تیره‌و‌تار شده و همانند شبحی فراانسانی، دنبالهٔ حروفشان پدیدار می‌گردند.
و اما عاشورا؛ تک‌واژه‌ای است که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل‌وشمایل را دارد. عاشورا، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. همانند مفهومی ثابت اما بی‌انتها، با دل‌ها بازی می‌کند و چشم‌ها را غرق می‌سازد. دست‌ها را می‌شوید و تاریکی‌های گمراهی را به سپیدی روشنِ قرب الهی تبدیل می‌نماید. خالی‌ها را سرشار و لبریزها را پرواز می ‌دهد. عاشورا؛ تک‌واژه‌ای است که تا به ابد جاری است و هرگز تکراری نمی‌شود. تکراری نمی‌شود. نمی‌شود. «کُلُّ یَومٍ عاشورا...».

+ بشنویم

  • محمدعلی ‌

رنگ امید

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۱ ب.ظ

می‌نشیند نفسی چاق کند. راه را که می‌بیند، دهانش خشک می‌شود. سرش درد می‌کرد. تبش تند بود. بدنش سرد، عرق می‌ریخت. نمی‌دانست به کجا خواهد رسید. از راه نمی‌هراسید، اما از مقصد، وحشت داشت. دیواری که کنارش بود، انگار که هزارسالی باشد که از مرگش می‌گذرد، کجکی لم داده بود. انگار که بخواهد او را در دم، ببلعد. بلند شد. نفسش هیچوقت چاق نمی‌شد، اما عادت داشت که برخیزد. بلند می‌شد و به راهی که باقی مانده بود، فکر می‌کرد. به این که چرا می‌داند چگونه برود، اما آنگونه که می‌داند نمی‌رود. فکرش را به جایی نمی‌بست. انگار که رود را مانند باشد، جریان داشت. اما این جریان‌ها، به سیالی نیاز دارند. سیالش، امید بود. امید همه‌چیزش را به راه می‌انداخت. در مسیر، این امید بود که او را می‌نشاند و بلند می‌کرد. گاهی که امیدش ته می‌گرفت، فکرش هم خشک می‌شد. گیر نمی‌کرد؛ که اساساً دیگر فکری وجود نداشت. انگار کن که زاینده‌رود. تا هست، هست. خشک که می‌شود، انگار که نبوده و نخواهد بود. ناامیدی طعم خوشی نداشت. هربار ناامیدی او را احاطه می‌کرد، زمین می‌خورد. هربار محکم‌تر. اگر با همان خشکی‌زدگی بلند می‌شد، این‌بار دوچندان می‌شکست. گویی که هرگز نمی‌تواند شکلش را بسازد. گهگاهی، نور خورشیدی، باد بهاری، عطر خوشی، نزدیکی یاری، صدای سازی و یا نگاه خیره‌ی پیرسالی، فکرش را به سیال جوشانی متصل می‌کرد. امید، فکر را می‌راند. راهی انتخاب می‌کرد و بیراهه‌ی ناامیدی را پشت سر می‌گذاشت. این چرخه‌ها تمام نمی‌شوند. ولی او چرا. همین، او را می‌آزرد. که افتاده است روی یک دور. شاید یک دور باطل. از امید به ناامیدی می‌رسد و در ناامیدی به امید. خودش هم درکی از چگونگی این چرخش‌ها نداشت. سر بزنگاه‌ها، مات و مبهوت نگاه می‌کرد که این چرخ، چگونه می‌چرخد. گاهی به سوی امید. گاهی به سوی ناامیدی. گاهی خسته. گاهی شورانگیز. اما فقط یکبار، فهمید سازوکارش چگونه است. البته فکر می‌کرد که فهمیده است. گمان می‌برد، که این آخرین دور ناامیدی را هم گذرانده و زین پس، تنها در امیدی که آشنا بود، غوطه می‌خورد. می‌خواست صدایش را بلند کند. مردم را از بی‌خبری نجات دهد. امید را رنگی کند و جلوی چشم‌های خاکسترزده بنشاند. از تمام وجودش، زندگی را حس کرد. اما ندید. هیچ ندید. گمان برده بود که چرخشِ چرخ را فهم کرده، زندگی را بر وفق مراد می‌کند؛ اما نه. چرخ چرخید. اما این‌بار، نه به سوی امید و نه به سوی ناامیدی. نه شورانگیز بود و نه کسالت‌بار. چرخ چرخید. و او، آخرین نگاهش، در زیر این چرخ زمان، بی‌آنکه خواهان چیزکی باشد، تنها، به یک آبی بیکران، دوخته شد. فکرش هم. سیال وجودش، امید حیاتش، به جریان افتاد. تنش را پوشاند، آبی بی‌کران را هم. حالا، انگار کن که غروب شده باشد در یک آسمان بی‌ابر؛ به سرخی می‌زد. وجودش خشکید. بی‌آنکه امیدی به امید نجات‌بخش دیگری باشد.

  • محمدعلی ‌

به صدایت قسم

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ق.ظ

نمی‌دانستم از کجا. نمی‌دانستم از چه وقت. نمی‌دانستم که من به تو رسیده‌ام یا تو به من. هرچه هم که فکرمان را زیرورو کنیم، سودی نمی‌دهد. نه ما و نه هیچ‌کس نمی‌داند که ما از کِی و کجا و چگونه با هم شده‌ایم. اما، انگار که سالیان درازی بود که بودی. که بودم. که با هم، زیر‌سقف آسمان، دقیقا زیر سقف آسمان، در همین هیاهوی معمول شهر، در همین خیابان‌های هرروزهٔ تکراری، در همین هوای نمکین بهار، در همین اوقات روشن، در همین جا و همین لحظه، و در هرجا و هرلحظه، نوای همدلی را نواخته بودیم. آنچنان بود، که انگار جدایمان، متصور نبود و جفت‌مان تک به حساب می‌آمد. سخت در شگفت آن لحظه، و آن آنی مانده‌ام که صدایت در من به تمامی نشست. بی‌نهایت دل‌نشین بود و من بی‌توجه به هرچیز - حتی خودت - به صدایی جان سپرده بودم که صدای هیچ‌کس نبود. اما دریغ که تنها لحظه‌ای بود و آنی، و پس از آن دیگر صدایت، صدای بی‌شریکت، آنچنان در همه‌ی وجودم، به شکلی ماورای تصور، نافذ گشته بود که همه تو بودی و صدای تو و شوق و ذوق و اختیار تو. و شاید که این‌چنین بود. به یقین که این‌چنین بود.

نمی‌دانستم از کجا. نمی‌دانستم از چه وقت. نمی‌دانستم به چه شکل. اما خشنود بودم از این پیوستگی و از این هنگامه‌های بی‌تکرار. دلنشین بودی و باید بدانی که دلنشینی‌ات، چقدر بی‌مقدار است. و همین بود که آخرش، آخرِ آخرش، من مانده‌ام و تنها ته‌مانده‌های صدایت. که بی‌شک، که بی‌رقابت، که بی‌رقیب، که بی‌نیاز از قضاوت، که به حتم و یقین، تنها بارقه‌ای است از تمامی تو و از تمامی تو تنها پرتویی به من رسیده است و این چنین، به شگفت آمده‌ام! 

نمی‌دانستم و نخواهم دانست که تو را خواهم دید یا نه. اما، تو، صدایت را، صدای بی‌مثالت را، به گوش‌های خستهٔ این جهان برسان. با صدای مغلوب‌کننده‌ی تو، امید می‌رود که پستی‌ها و بلندی‌ها، به تمام و کمال، از پا در بیایند؛ بی‌آنکه بخواهند.

 + وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَٰکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ | الأعراف ۱۴۳
... چوﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺑﺮ ﻛﻮﻩ ﺟﻠﻮﻩ ﻛﺮﺩ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﻠﺎشی ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﻣﻮسی بیﻫﻮﺵ ﺷﺪ...

  • محمدعلی ‌

سرد و بی‌روح

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ق.ظ

و زندگی آدمی در چه ساعات غریبانه‌ای سر می‌شود، از آن هنگامی که وجودش را در گذشته و حال و آینده صرف کرده است، بی‌آنکه بتواند آرامشی را به‌دست آورد. هیچ‌زمانی نیست که احساس نکند گمگشته‌ای دارد. که احساس نکند جامانده‌ای دارد. که احساس نکند جا مانده است. 

زندگی تلخ می‌شود و بی‌هدف. پوچ می‌شود و زودگذر. وهم می‌شود و خیال و مجاز و بی‌پایه می‌شود همانند ابر. اگر او نباشد!

  • محمدعلی ‌