ظاهر

۱۹ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

واصل

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

یکی که ندیده، دوستش دارم و ندیده، دلم براش تنگ میشه.
کسی که بهم نشون میده - فقط نمیگه که عیناً نشونم میده - که چقدر عقبم و چقدر عقبم و چقدر عقبم...
توی یک همچین روزی، توی یک همچین لحظاتی، نوزده سال پیش، سال هفتادوهشت، بالاخره با ساک آماده‌اش سوار این قطارِ سفر میشه و میره. میره تا نوزده سال بعد، من از همین‌جا داد بزنم که آهاااااای! من دقیقا به یکی مثل تو نیاز دارم. نیاز دارم و نیستی و بقیه، فقط به اندازه‌ای که لبم تر بشه، در توانشون هست.

+ تولدت مبارک.

اصلاحیه: تاریخ درگذشت، فردا، بیست‌ودوم تیرماه بود، که به اشتباه امروز، بیست‌ویکم فرض شده بود.

  • محمدعلی ‌

داره بارون میزنه...

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ق.ظ

این وقت شب، دقیقا همین وقت شب، توی ساعتی که یک ربع به دو مونده، و در حالیکه جز یک چراغ مطالعه هیچی روشن نیست اما به جز صدای تیک‌تاک ساعت، صدای بارون هم میاد، درست وقتی که یک فیلم رو تموم کردم و خب، زیاد به دلم ننشست، آره، دقیقا توی همین حس و حال، دارم به این فکر می‌کنم که اونایی که رانندگی بلد نیستن و یا حتی ازش بدشون میاد دقیقا زمان‌هایی مثل این ثانیه که دلشون می‌خواد منفجر بشن ولی صداشون دیگه به خودشون هم نمیرسه، چیکار می‌کنن؟ توی خواب، توی چیزی که واقعیت نداره، توی دنیایی که بخاطر کوتاهیش، اگه چیز بدی باشه شبیه قفس‌ـه و اگه چیز فوق‌العاده‌ای باشه شبیه شکنجه‌ست، یه چیزی هست که برگ برنده‌ی آرامشه، و اونم با تعجب، سیگاره. نمی‌دونم چرا. بچه که بودم، این لول سفید رو دوست داشتم و شاید این وسیلۀ آرامش کذایی رویاها، از همون تصورات کودکی سرچشمه میگیره؛ اما توی واقعیت، جایی که هرکاری کنی تا عمر داری ولت نمی‌کنه، جایی که بخاطر طولانی و کِش‌دار بودنش، اگه بد باشه شکنجه‌ست و اگه خوب باشه شبیه قفس‌ـه، تا به حال، فقط و فقط یه چیز تونسته نفسم رو جا بیاره و توان مفیدم رو چندبرابر کنه و اونم جز رانندگی، و زمان‌هایی که با سرعت بی‌ترمز، توی یک چندراهیِ چندثانیه‌ای قرار می‌گیرم که بزنم یا بپیچم یا فرار کنم یا اینکه بدتر سرعت بگیرم، نبوده و گمان نمی‌کنم که حالاحالاها، قرار بر ابداع مسکّن جدیدی واسم باشه. البته دوست ندارم اینقدر جفاکار باشم! قبلا، یک لحظه، فکر تو که نه، تصور تو هم کافی بود برام؛ بیش‌تر از کافی...

+ عنوان بخشی از این آهنگ

  • محمدعلی ‌

ما نادیده‌ها...

سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۵ ب.ظ

فرق است میان غرق شدن کشتی‌های آدمیزاد و غرق شدن خودش. دومی بسی ویرانگرتر از اولی‌ست. کشنده‌تر. زجردهنده‌تر. تدریجی‌تر. اما همیشه، همه اولی را دیده‌اند و دومی را، خواه یا ناخواه، ندیده یا نادیده گرفته‌اند. که اگر ما، به جان و وجود آدمی بیش از کشتی‌هایش توجه می‌کردیم، و برای غرق‌شدگانِ ناتوان، دستاویزی می‌ساختیم، یقیناً دنیای گلستان‌گونه‌ای می‌داشتیم. همه‌ی دردها از آنجایی آغاز شد که کشتی‌ها اصالت یافتند ولی وجود انسان، ندید گرفته شد.

+ بچسبد به ماجراهای «سین الف راء»، «۲۴۲۱» و «تابستان و خلخاله».

  • محمدعلی ‌

صد صدتا

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ق.ظ

کتاب‌نخوانی، یکی از دردهای بزرگ جامعه‌ی ماست. کتاب‌نخوانی‌هایی که ما مردم را از آگاهی‌های به‌جا دور می‌کند و به گمراهی‌های ناخواسته نزدیک. ما گرفتار جهل‌هایی شده‌ایم که خود طالب آنیم به ذات، و از اندرون رخصت یافته‌ایم به غفلت از این جهل. سالی بیش نمی‌گذرد از زمانی که ضرورت خواندن کتاب، برایم روشنی روز را یافت. اما، تا به امروز، بیش از سی کتاب، نخوانده‌ام؛ هرچند که مطالعاتم، پربارتر از آنی بودند که گمان می‌کردم. 

برای پیشرفت‌های چشمگیر، همت‌های بی‌ملاحظه‌ای را نیازمندیم. بی‌ملاحظه نسبت به کسالت و خستگی و بطالت و هرآنچه که ما را از خود وا داشته است. طرحی چیده‌ام برای این سه‌ماهه‌ی ارزشمندی که هرچند درآمیخته با جبریات است، اما می‌تواند طلوع روشن همت بزرگی باشد که در پس و پیش همه‌مان، نهفته، منتظر دستور است تا تسلیم دست انسان، روشنی بدهد به زندگانی سرد و خاموش او. 

عهد بسته‌ام بر روزی صدصفحه کتاب. شاید کم از دوساعت وقت بطلبد. اما، نتیجه‌ی آن از صدها ساعتی که در مراکز آموزشی به‌کار گرفته‌ایم، بهتر نباشد بدتر نیست.صد روز، صد صفحه، به عبارتی ده‌هزارصفحه؛ رقم مناسبی‌ست. ان‌شاالله کیفیتش هم مناسب باشد.

از این روز، از کتاب‌هایی که می‌خوانم بیش‌تر می‌نویسم و نقل‌قول‌های خوبی هم می‌آورم. می‌دانم که بلاگرها بیش از نابلاگرها، کتاب را دوست دارند. 

  • محمدعلی ‌

به قدر خویش

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۵ ق.ظ

آنچه من از خدا خواسته‌ام، بی‌فکرانه و بی‌تأمل نبوده است. شاید بتوانم بگویم که حاصل یک‌ونیم سال تجربه است که مرا به این خواسته کشانده. خواسته‌ای، که در این زمانه‌ی بی‌قید، چنان شبیه به معجزه می‌ماند که گفتنی نیست. اما معمولاً معجزات را در مسیر راحتی‌مان می‌خواهیم. اینکه معجزه‌ای بشود و گره‌ها گشوده و غم‌ها رفع گردند. هرچند که من نیز در خواسته‌ام، جوانب آسایشش را تصور کرده‌ام و غرق در لذت فکری شده‌ام، اما گمان می‌برم که آنچنان در این یک‌ونیم سال آماده و شاید ورزیده شده‌ام که حاضر به تن دادن به سختی‌ها و مسئولیت‌هایش نیز هستم. 

من، سالیان سال خواسته‌هایم، بی آنکه خود بدانم، بر مبنای رسیدن به ثبات بوده است. یک ثبات محیط و از آن حیاتی‌تر ثبات شخصیتی. دو گوهری که هیچگاه نیافتمشان. محیط همیشه در التهاب و شخصیت زیبای ظاهری‌ام، غرق در فساد و تشویش و ناآرامی درون! این‌ها مواردی نبودند که بتوانم طاقتشان بیاورم و اتفاقاتی رقم زدند و زدم که بیش از همه و شاید کاملاً دودِ سیاه ‌‌‌و نکبتش در چشم خویشتنی رفت که سالیانی برای دودزا نبودن، دست به التماس بود. حالا، که به لطف رشد نسبی عقل، ‌‌‌‌‌‌توانایی بررسی را یافته‌ام و به اهمیت ثبات در کنه وجودم پی برده‌ام، راه چاره را در جدایی از محیط و ایجاد یک محیط متفاوت و به همراه آن، ساخت یک شخصیت بهتر، دیده‌ام. و این خواسته، که اتفاقی شبیه به معجزه است، همانقدر که می‌تواند ویرانگر باشد، همانقدر و بلکم با احتمالی بیش‌تر، می‌تواند سازنده باشد: سازندگی‌ای که هرچند شاید آسان نباشد، اما لازم و کاملا حیاتی‌ست؛ آن‌قدر حیاتی که نیمی از زندگی‌ام را می‌تواند نجات بدهد. 

حال، بی‌آنکه شکی در وسعت رحمت و فضل و کرم خداوند برود، منتظر و مضطرب می‌نشینم تا شاهد این صحنه دردناک باشم که چگونه، خود و یک کوه نافرمانی و عصیان، مانع تحقق این خواسته‌ی معجزه‌گون می‌شویم. 

  • محمدعلی ‌

اعتیاد

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ق.ظ

سال‌های زیادی است که تا صحبت از اعتیاد می‌شود و یا مصاحبه‌ای با معتادها انجام می‌گیرد، یک اصلِ خودساخته برایم تکرار می‌شود. و این حرف، برخلاف حرف‌های دیگران بوده و وام‌گرفته نیست. آن هم اینکه هیچ حقی برای یک معتاد قائل نبوده‌ام. هیچ شرافتی برایش نمی‌شناختم و هیچ وقاحتی را از اعمال معتادها بالاتر نمی‌دیدم. آن هم با این علت که آن‌ها با «انتخاب» و «اختیار» دست به مواد شده‌اند و هیچ اجباری در آن دخالت نداشته است. و مدت‌ها هم از کنار این حرفم نمی‌گذشتم. امشب، ماه‌عسل را از تلوبیون دیده‌ام. خانواده دوسالی‌ست که نمی‌بینند و معتقدند این برنامه باعث همهٔ مسائل نکبت زندگی‌مان شده! - از سری بهانه‌های متداولی که برای فرار از زیر مسئولیت داریم همگی. انداختن تقصیرها به دوش‌دیگری و مقصرسازی کاذب! - امشب، بی‌آنکه بدانم موضوع برنامه چه‌چیزی است، نگاهش کردم.

من همیشه از داستان‌ها لذت می‌برم. - لذت بردن را همیشه با شاد شدن همراه نمی‌دانم -. منظورم از داستان تنها قصه‌های خیالبافانه نیست. این داستان شامل ماجراهای زندگی، رازهای سربه‌مهر و یا حتی موارد کاری نیز می‌شود. چرا که چیزهای نو دارند. چیزهایی که پیش از این و بعد از این نیز هرگز نه خواهی شنید و نه خواهی دانست. هر زندگی منحصربه‌فرد است و این راز داستان‌دوستی من است.

داستان‌های زندگی‌شان را شنیدم. دردهایی که کاملاً قابل درک نیستند اما قابل تصور چرا. رنج‌هایی که در زندگی‌های از هم پاشیده جاری‌ست، هرچند هرکدام منحصر به خودش باشد، اما تشابهاتی هم دارد. من پیش از این یکسال، اعتیاد را تنها مشابه گزینه‌ای می‌دانستم که به اختیار انتخابش می‌کنند و اما دیگر نمی‌توانند رهایش کنند و سر همان اختیار اولیه‌شان، آن‌ها را صاحب حقی نمی‌دیدم. امشب ناخودآگاه خودم را دیدم. وابستگی‌هایم را. زجرهایی که کشیده‌ام. زجرکشندگانی که دیده‌ام. یاد روزهای گرمازده و شب‌های خفه‌ام افتادم. یادم آمد خودم. انگار که خداوند خدا بخواهد به من چیزی را بفهماند. بارها شده است که به اشتباه حرفی زده‌ام و سال‌ها به تاوان آن نفهمیدن‌ها، دردهای فکری کشیده‌ام. این‌بار و بر سر ماجرای اعتیاد هم همینطور. البته که اهل مغلطه نیستم. صرفاً چون برایم ناخوشایند است، از حرف و دلیلم ‌برنخواهم گشت. صرفاً از سر منفعت‌طلبی یا نوازش وجدان این را نمی‌گویم. مدت‌ها در برابر این مفهوم مقاومت کرده‌ام. مدت‌ها واقعیت را کوفته‌ام و بر همهٔ همهٔ دریافته‌هایم تاخته‌ام. از خود نیز گذشتم. اما حالا وقت اعتراف است.

معتاد، در ابتدا معتاد نبوده است. درست است که در انتخاب اعتیاد، در ورود مختار بوده و کاملا هم مختار بوده و اعتیاد تنها دردی‌ست که ورودی‌اش به اختیار کامل و بی چون و چراست. انسان قبل اعتیاد، یک وسوسهٔ مختصر دارد و بس ولی بعدش وابستگی و وسوسه و بت‌های لذت‌های حیوانی رهایش نمی‌کنند. این‌ها به توهمات نیست که به تجربه و تجربه‌خوانی‌هاست. اختیار از کف می‌رود. برگشت، به آن سادگی‌ها و یا به آن شدنی‌ترین حالت‌هایی که می‌شناختم نیستند. اصلا حالت انسان تغییر می‌کند. می‌داند که نمی‌خواهد و نمی‌خواهد که بداند. و اگر هم که بخواهد که بداند، چیزی تغییر نمی‌کند، جز مختصر عزمی که در اولین وهلهٔ تکرار، فرومی‌ریزد. این‌ها نه قابل درک هستند و نه قابل تصور! جز تجربه‌های شخصی و یا شدیداً در معرض یک تجربهٔ حضوری واقع شدن، نمی‌تواند این مفهوم را برساند. معتاد به جایی می‌رسد که بی‌همه‌چیزترین می‌شود. و این را خودش هم می‌داند. در این‌جا یا همانند رضای ماه‌عسل به عجز می‌رسد و حتی از خودش می‌بُرد و یا به پوچی می‌رسد و تا مرز‌های باریک خودکشی پیش می‌رود. البته همه‌ی این‌ها، اشتباهات یک معتاد را، چه به عنوان شروع‌کننده و چه با این عنوان که «اصلا نمی‌دونستم چیکار می‌کنم» توجیه نمی‌کند. تنها بخش‌هایی از آن ناتوانیِ بزرگ در ترک، باعث می‌شود که معتادان را فاقد هرگونه حقی، به‌حساب نیاورم و خُرده حق‌هایی برای خودشان قائل شوم! آن هم تنها به علتِ آن‌که اعتیاد، یک شروع مختارانهٔ سخت‌برگشت‌پذیر است. سخت‌برگشت‌پذیر به معنای کامل کلمه. و همین شناختنِ آن را وحشتناک سخت می‌کند.

  • محمدعلی ‌

راه نیافتگی!

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۷ ب.ظ

مدت‌هاست که در فکر افتاده‌ام که دربارهٔ کنکور تجدیدنظری کنم. مانده‌ام کنکور چگونه می‌خواهد مرا به خواسته‌های فرادرسی‌ام برساند و یا خواسته‌های فرادرسی، چگونه می‌تواند مرا به ثبات برساند؟ ابتدائاً دلخوش بوده‌ام که دانشگاه شغل و نان و آبی بشود و با چاشنی قناعتی که معنایش را نمی‌دانستم، به ثبات خواهم رسید. ماه‌هاست که دریافته‌ام دانشگاه مدخل مناسبی برای ثابت‌قدم شدن نیست. و اگر هست، آنچنان به درازا می‌کشد که دیگر اصلا قدمی در کار نخواهد بود که ثابت باشد! چند هفته‌ای هم هست که به صورت جدی درک کرده‌ام که دانشگاه، نه تنها مرا از چالهٔ منت‌ها بیرون نمی‌آورد، بلکه مرا به عمیق‌ترین چاه‌های ذلت فرو می‌برد. آنچه مهم است استقلال است و خودکفایی. دریافته‌ام که پیروزی در آینده، به مهارت‌هایم وابسته است. و فهمیده‌ام که مهارت‌ها باید در راستای توانمندی‌های شخصی باشد، نه صرفا در مسیر درآمد. و آنچنان می‌دانم که در کنار مهارت، مدرک نیز لازم است که ثبت و ضبط حقوقی شوی! حالا به گمانم، پیش از آنکه بخواهم پست را تمام کنم، راهم را پیدا کرده‌ام! کسب مهارت، و در حاشیه، تحصیل در یک رشتهٔ دسته چندم اما گسترده که بتوانم چندین راه برای رهایی از این چاله‌ها و چاه‌ها بیابم. راه بدی نیست. ان‌شاالله که خیر باشد!

  • محمدعلی ‌