ظاهر

.

۲۱ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

زمین و زمان غرق ماتم

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۷ ق.ظ

نمی‌دانم چرا شهر ما را غبار تیره‌ی روزمرگی‌ها گرفته است. قم با همه‌ی دردسرها و سختی‌هایی که داشت، با همه‌ی رنج‌ها و نابه‌سامانی‌هایی که داشت، با همه‌ی فرهنگ گستاخی که حاکم بود، فضای محرمش بدون تبعیض برای همه عطر خوبی داشت. - البته اگر به دنبال نذری نروید! متولی توزیع نذورات، همان فرهنگ گستاخ است! -. عطر خوبی که این غبار تیره‌ی یکساله را می‌تکاند و چشم‌هایمان را می‌شست و نگاهمان را روشن‌تر، می‌کرد. صدای ما را خسته‌تر و بغض‌هایمان را با معنی‌تر، گِله‌هایمان را مهم‌تر و اشک‌هایمان را شورتر می‌کرد. نمی‌دانم. حالا هم که می‌نویسم، از همین شهر خودمان صدای نوحه می‌آید. قم هم همین بود. صدای روضه و نوحه و سینه‌زنی. عطر گلاب‌های پیرزن‌ها و بچه‌های سر خیابان و دود اسپندِ دسته چرخان‌ها. صدای بلند طبل و سنج و صدای محکم زنجیرها و سینه‌زنی‌ها. شاید اما نه؛ قم همین‌ها نبود. قم اگر همین‌ها بود، چرا اینجا نباشد؟ آنجا محرم، محرم‌تر است یا اینجا نقطه‌ی کور دنیا؟ نه. فرقی نیست. اما چرا، من اینجا افتاده‌ام؟ منتظر تکانه‌ای، ضربه‌ای، هُل‌دادنی؟ چرا نمی‌توانم بلند شوم؟ مصباح الهدی. سفینة‌النجاة. هدایت و نجات. زمزمه‌ی چهل‌روزه‌‌ام. من این‌ها را می‌خواهم  و نیازمند این دو اَم. و هردو، دست حسین. پس، حی علی العزا. دستم را رها کرده‌ام که فقط به تو بند شود. قد قامت العزا. این دست را رها مپسند.

بشنوید

  • محمدعلی ‌

هاربانه

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

قصد داشتم بیایم و از این روزها گله کنم. از این ساعت‌هایی که بد، می‌گذرند. می‌خواستم بیایم و بنویسم خواب‌هایم آشفته‌اند. بنویسم من از خود، این خودِ بیخودی که ساخته‌ام، وحشت دارم. بنویسم از شب‌هایی که با ترس خوابیده‌ام. با لرز بیدار شده‌ام. بنویسم از ساعت‌هایی که از «هادی»، مرگ را خواسته‌ام. از روزهایی که هدر داده‌ام. از ثانیه‌هایی که به هرزها مشغول بوده‌ام. از همه‌ی این تلخی‌ها. می‌خواستم بیایم و بنویسم که فرق رمضان و دیگر ماه‌ها را، فقط آنی می‌فهمد که رمضان خودش را باطل کرده و حالا، در باتلاقی که ساخته، هر دست‌وپا زدنی تنها فرو رفتنش را شتاب می‌دهد. بنویسم که چه گذشته‌ی تباه و حالِ تباه‌تری را رقم زده‌ام. بنویسم که عجب دنیای سیاه و بدرنگی را کشیده‌ام. بگویم از این لحظاتی که نمی‌دانم خیر است یا شر. نمی‌دانم لحظه‌ای بعدتر، همین‌گونه‌ام یا بدتر می‌شوم. بنویسم که گیج شده‌ام. از رفتارهایم عاصی‌ام. از عادت‌هایم خسته‌ام. از تقلیدهایم بریده‌ام. از تمام بی‌فکری‌های قبلی‌ام، بیزار شده‌ام. بنویسم که به انداز‌ه‌ی هراسِ تمام بچه‌های اول ابتدایی وقتی که از مدیر کتک می‌خورند، ترسانم. به اندازه‌ی تمام پیرمردهایی که نمی‌دانند دیگر برای چه زنده‌اند، خسته‌ام. بنویسم تا شاید تسلی باشد. که نیست.

می‌خواستم بیایم و از همه‌ی این‌ها بگویم که رسیدم به دو بیت شعر:

حسرت نبـرم به خواب آن مرداب   ***   کـآرام درون دشت شب خفته است

دریـایـم و نیست باکــــم از طوفان   ***   دریا همه عمر خوابش آشفته است۱

رسیدم به این دو بیت. حالا می‌خواهم بگویم، آدمیزاد، از یک دوره‌هایی که بگذرد، چه تغییر کند و چه نه، چه بسازد و چه خراب کند، ته دلش یک عمقی ایجاد می‌شود، یا بهتر است بگویم یک طول و وسعت پیدا می‌شود، که هر حادثه‌ای، هر اشتباهی، دیگر آنچنان دلش را نمی‌لرزاند. اگر در یک مرداب سنگی بیاندازی، اثرش نمود بیش‌تری دارد تا توی یک اقیانوس. این هم خوب است و هم بد. خوب است که آرامش بیش‌تر و خلوت بهتری دارد. و بد است، که دیگر تکانه‌های عادت‌ها را به‌خوبی نشان نمی‌دهد. هرچند دریا نشده‌ام و دریاچه هم نیستم و هنوز از طوفان‌ها می‌ترسم؛ مخصوصا وقت‌هایی که بادهایی که مرا کوبیده‌اند زمین و به کلی نابود کرده‌اند را مرور می‌کنم، بیش‌تر می‌ترسم. من هنوز به‌اندازه‌ی نسیم و باد هم نیستم، چه برسد به طوفان. اما من دست‌های «هادی» را می‌خواهم. یا هادی.


۱. شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

  • محمدعلی ‌

واصل

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

یکی که ندیده، دوستش دارم و ندیده، دلم براش تنگ میشه.
کسی که بهم نشون میده - فقط نمیگه که عیناً نشونم میده - که چقدر عقبم و چقدر عقبم و چقدر عقبم...
توی یک همچین روزی، توی یک همچین لحظاتی، نوزده سال پیش، سال هفتادوهشت، بالاخره با ساک آماده‌اش سوار این قطارِ سفر میشه و میره. میره تا نوزده سال بعد، من از همین‌جا داد بزنم که آهاااااای! من دقیقا به یکی مثل تو نیاز دارم. نیاز دارم و نیستی و بقیه، فقط به اندازه‌ای که لبم تر بشه، در توانشون هست.

+ تولدت مبارک.

اصلاحیه: تاریخ درگذشت، فردا، بیست‌ودوم تیرماه بود، که به اشتباه امروز، بیست‌ویکم فرض شده بود.

  • محمدعلی ‌

داره بارون میزنه...

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ق.ظ

این وقت شب، دقیقا همین وقت شب، توی ساعتی که یک ربع به دو مونده، و در حالیکه جز یک چراغ مطالعه هیچی روشن نیست اما به جز صدای تیک‌تاک ساعت، صدای بارون هم میاد، درست وقتی که یک فیلم رو تموم کردم و خب، زیاد به دلم ننشست، آره، دقیقا توی همین حس و حال، دارم به این فکر می‌کنم که اونایی که رانندگی بلد نیستن و یا حتی ازش بدشون میاد دقیقا زمان‌هایی مثل این ثانیه که دلشون می‌خواد منفجر بشن ولی صداشون دیگه به خودشون هم نمیرسه، چیکار می‌کنن؟ توی خواب، توی چیزی که واقعیت نداره، توی دنیایی که بخاطر کوتاهیش، اگه چیز بدی باشه شبیه قفس‌ـه و اگه چیز فوق‌العاده‌ای باشه شبیه شکنجه‌ست، یه چیزی هست که برگ برنده‌ی آرامشه، و اونم با تعجب، سیگاره. نمی‌دونم چرا. بچه که بودم، این لول سفید رو دوست داشتم و شاید این وسیلۀ آرامش کذایی رویاها، از همون تصورات کودکی سرچشمه میگیره؛ اما توی واقعیت، جایی که هرکاری کنی تا عمر داری ولت نمی‌کنه، جایی که بخاطر طولانی و کِش‌دار بودنش، اگه بد باشه شکنجه‌ست و اگه خوب باشه شبیه قفس‌ـه، تا به حال، فقط و فقط یه چیز تونسته نفسم رو جا بیاره و توان مفیدم رو چندبرابر کنه و اونم جز رانندگی، و زمان‌هایی که با سرعت بی‌ترمز، توی یک چندراهیِ چندثانیه‌ای قرار می‌گیرم که بزنم یا بپیچم یا فرار کنم یا اینکه بدتر سرعت بگیرم، نبوده و گمان نمی‌کنم که حالاحالاها، قرار بر ابداع مسکّن جدیدی واسم باشه. البته دوست ندارم اینقدر جفاکار باشم! قبلا، یک لحظه، فکر تو که نه، تصور تو هم کافی بود برام؛ بیش‌تر از کافی...

+ عنوان بخشی از این آهنگ

  • محمدعلی ‌

ما نادیده‌ها...

سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۵ ب.ظ

فرق است میان غرق شدن کشتی‌های آدمیزاد و غرق شدن خودش. دومی بسی ویرانگرتر از اولی‌ست. کشنده‌تر. زجردهنده‌تر. تدریجی‌تر. اما همیشه، همه اولی را دیده‌اند و دومی را، خواه یا ناخواه، ندیده یا نادیده گرفته‌اند. که اگر ما، به جان و وجود آدمی بیش از کشتی‌هایش توجه می‌کردیم، و برای غرق‌شدگانِ ناتوان، دستاویزی می‌ساختیم، یقیناً دنیای گلستان‌گونه‌ای می‌داشتیم. همه‌ی دردها از آنجایی آغاز شد که کشتی‌ها اصالت یافتند ولی وجود انسان، ندید گرفته شد.

+ بچسبد به ماجراهای «سین الف راء»، «۲۴۲۱» و «تابستان و خلخاله».

  • محمدعلی ‌

صد صدتا

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ق.ظ

کتاب‌نخوانی، یکی از دردهای بزرگ جامعه‌ی ماست. کتاب‌نخوانی‌هایی که ما مردم را از آگاهی‌های به‌جا دور می‌کند و به گمراهی‌های ناخواسته نزدیک. ما گرفتار جهل‌هایی شده‌ایم که خود طالب آنیم به ذات، و از اندرون رخصت یافته‌ایم به غفلت از این جهل. سالی بیش نمی‌گذرد از زمانی که ضرورت خواندن کتاب، برایم روشنی روز را یافت. اما، تا به امروز، بیش از سی کتاب، نخوانده‌ام؛ هرچند که مطالعاتم، پربارتر از آنی بودند که گمان می‌کردم. 

برای پیشرفت‌های چشمگیر، همت‌های بی‌ملاحظه‌ای را نیازمندیم. بی‌ملاحظه نسبت به کسالت و خستگی و بطالت و هرآنچه که ما را از خود وا داشته است. طرحی چیده‌ام برای این سه‌ماهه‌ی ارزشمندی که هرچند درآمیخته با جبریات است، اما می‌تواند طلوع روشن همت بزرگی باشد که در پس و پیش همه‌مان، نهفته، منتظر دستور است تا تسلیم دست انسان، روشنی بدهد به زندگانی سرد و خاموش او. 

عهد بسته‌ام بر روزی صدصفحه کتاب. شاید کم از دوساعت وقت بطلبد. اما، نتیجه‌ی آن از صدها ساعتی که در مراکز آموزشی به‌کار گرفته‌ایم، بهتر نباشد بدتر نیست.صد روز، صد صفحه، به عبارتی ده‌هزارصفحه؛ رقم مناسبی‌ست. ان‌شاالله کیفیتش هم مناسب باشد.

از این روز، از کتاب‌هایی که می‌خوانم بیش‌تر می‌نویسم و نقل‌قول‌های خوبی هم می‌آورم. می‌دانم که بلاگرها بیش از نابلاگرها، کتاب را دوست دارند. 

  • محمدعلی ‌

به قدر خویش

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۵ ق.ظ

آنچه من از خدا خواسته‌ام، بی‌فکرانه و بی‌تأمل نبوده است. شاید بتوانم بگویم که حاصل یک‌ونیم سال تجربه است که مرا به این خواسته کشانده. خواسته‌ای، که در این زمانه‌ی بی‌قید، چنان شبیه به معجزه می‌ماند که گفتنی نیست. اما معمولاً معجزات را در مسیر راحتی‌مان می‌خواهیم. اینکه معجزه‌ای بشود و گره‌ها گشوده و غم‌ها رفع گردند. هرچند که من نیز در خواسته‌ام، جوانب آسایشش را تصور کرده‌ام و غرق در لذت فکری شده‌ام، اما گمان می‌برم که آنچنان در این یک‌ونیم سال آماده و شاید ورزیده شده‌ام که حاضر به تن دادن به سختی‌ها و مسئولیت‌هایش نیز هستم. 

من، سالیان سال خواسته‌هایم، بی آنکه خود بدانم، بر مبنای رسیدن به ثبات بوده است. یک ثبات محیط و از آن حیاتی‌تر ثبات شخصیتی. دو گوهری که هیچگاه نیافتمشان. محیط همیشه در التهاب و شخصیت زیبای ظاهری‌ام، غرق در فساد و تشویش و ناآرامی درون! این‌ها مواردی نبودند که بتوانم طاقتشان بیاورم و اتفاقاتی رقم زدند و زدم که بیش از همه و شاید کاملاً دودِ سیاه ‌‌‌و نکبتش در چشم خویشتنی رفت که سالیانی برای دودزا نبودن، دست به التماس بود. حالا، که به لطف رشد نسبی عقل، ‌‌‌‌‌‌توانایی بررسی را یافته‌ام و به اهمیت ثبات در کنه وجودم پی برده‌ام، راه چاره را در جدایی از محیط و ایجاد یک محیط متفاوت و به همراه آن، ساخت یک شخصیت بهتر، دیده‌ام. و این خواسته، که اتفاقی شبیه به معجزه است، همانقدر که می‌تواند ویرانگر باشد، همانقدر و بلکم با احتمالی بیش‌تر، می‌تواند سازنده باشد: سازندگی‌ای که هرچند شاید آسان نباشد، اما لازم و کاملا حیاتی‌ست؛ آن‌قدر حیاتی که نیمی از زندگی‌ام را می‌تواند نجات بدهد. 

حال، بی‌آنکه شکی در وسعت رحمت و فضل و کرم خداوند برود، منتظر و مضطرب می‌نشینم تا شاهد این صحنه دردناک باشم که چگونه، خود و یک کوه نافرمانی و عصیان، مانع تحقق این خواسته‌ی معجزه‌گون می‌شویم. 

  • محمدعلی ‌