ظاهر

.

۲۸ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

فقط ترمزش سالم باشد!

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

حالا، شبیه یک معتاد در حال ترک شده‌ام. رشت که بودم، هروقت حالم گرفته می‌شد یا صبح‌هایی که خورشید از طرف دیگری در می‌آمد و زود بیدار می‌شدم، دوچرخه کنارم بود و راندن در خیابان‌های شلوغ و خلوت، دلنشین‌ترین بود. 

کسی یک دوچرخه معمولی دارد به منِ معتاد برساند؟ موتور باشد بهتر است! البته که غروب‌ها و طلوع‌های این غربت‌کده، به دل‌انگیزیِ رشت نیست. اما چه می‌شود کرد؟ اگر کمبود زمان نداشتم، همین فردا گواهی می‌گرفتم. راندن قلقِ من است. تنها قلقی که زمان مستهلک یا ناکارآمدش نکرده است.

  • محمدعلی ‌

جریان پیوسته و وابسته

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

کارهایی که اکنون نمی‌توانیم انجام دهیم، بازتاب کارهایی‌ست که در گذشته انجام نداده‌ایم. و کارهایی که همین حالا، باید انجام بدهیم و تنها ما می‌توانیم انجام‌دهنده‌اش باشیم، اما باز هم کاری از دستمان ساخته نیست و توانمان برای انجامشان کافی نیست، بازتاب مستقیم کم‌کاری‌هایی‌ست که در گذشته داشته‌ایم. من، شاید اولی را بتوانم نادیده بگیرم. اما دومی، که تقصیرش تماماً با خود شخص است را نمی‌توان ندید گرفت. 

زندگی یک جریان پیوسته است. هر حرکت کوچک امروزمان، بازتابی روشن در آینده دارد. کم‌کاری‌های امروز، باعث ناتوانی‌های فردایمان خواهند شد و بی‌کاری‌های امروز، باعث نابودی آینده‌مان. حرکت و پویایی، لازمه‌ی یک جریان پیوسته و وابسته است.

  • محمدعلی ‌

شیطان؛ این قسمت: دلسوز و سخت‌گیر!

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

اواخر تابستان بود که برای یک خرید جزئی، به فروشگاه رفتم. همان روزی بود که متوجه‌ی گران‌شدنِ بی‌دلیل کیم شدم. وقتی پای صندوق رسیدم و حساب کردم، صندوق‌دار همانطور در حال صحبت باقی‌مانده‌ی پولم را پس داد. همان لحظه، ذهنم کاملاً خودآگاه، به موضوعی جزئی و رایج مشغول شد. موضوعی که بارها تکرار شده است و آن‌قدر تکراری‌ست که دیگر اهمیت و جایگاهش خدشه‌دار شده و فکر به آن، تنها از یک وسواس بی‌ارزش مایه می‌گیرد. همزمان با دریافت باقی‌مانده و درگیر شدن با این وسواس، بدون توجه، تمام پول را در جیبم (جیبی که پول تازه‌دریافت‌شده در آن، همانند سوزنی در انبار کاه می‌ماند) گذاشتم و فاکتور را هم به اولین سطل آشغال سپردم. هنوز ذهنم درگیر همان وسواس بی‌معنی بود. چند قدمی که از درب خروج دورتر رفتم؛ انگار که تیری بر هدف نشسته باشد، نگاه ذهنم خیره شد. انگار که توقع این ترمز ناگهانی و بریدن رشته‌ی افکارش را نداشت. دست به جیب بردم. پول‌هایم را شمردم. چندبار و هربار با یادآوریِ این که هرکدامشان از کجا آمده. یک پنجی اضافه بود. هرچه فکر کردم، یادم نیامد از کجاست. برگشتم و فاکتور را از سطل برداشتم. پرداختی: پنج تومان. باقی‌مانده: دو تومان. سرکار، به جای دو، پنج داده است! موضوع اصلی‌ای که باید از خاطر می‌بردمش، همین بود.

از این قضیه که بگذریم، عجب کلک جذابی‌ست. در لحظه فکرت برود سر یک مسئله‌ی بی‌معنی و یک وسواسِ احمقانه، و از موضوع اصلی غافل شوی و حتی به خیالت هم خطور نکند که چه شد و چه نشد و چه بکنم و چه نکنم. حتی به وهم‌ات هم نیاید که شاید اصل کار باقی مانده باشد و این‌ها سرابی بیش نباشد. چه‌قدر باید حواس‌جمع باشد این انسان. چه‌قدر زیاد.

  • محمدعلی ‌

شهر سرد

شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ

تهران، تهرانی که حالا نگاهش می‌کنم، به‌ذات شهر غریبی‌ست. شهر سرعت و جنون است و شهر غربت و آوارگی‌ست. شهر نظم در بی‌نظمی و بی‌نظمی در نظم. جمع اضداد است و پارادوکس از سر و رویش می‌بارد. جو سرد و خشکی دارد. شتاب، شتاب حقیقی، در شهر و تمامی وجوهش، جاری‌ست. خانه‌هایش، حداقل خانه‌هایی که دیده‌ام، اتاق‌خواب دارند که فقط اتاق‌خواب داشته باشند! هرچیزشان فقط برای این است که باشد؛ و هیچ فکری سر چگونگی بودنشان نشده است. در یک کلام، خانه‌ها نیز، همانند جو حاکم، بی‌روح است و غیرقابل درک. این شهر، این خانه‌ها و این جو، تنها برای تنهایی‌ست. زیستن تک‌نفره، روح ندارد و این دو، (شهر و خانه و جو بی‌روح با یک زیست پژمرده و بی‌روح) با هم سازگاری بیش‌تری خواهند داشت؛ شاید. رفتارها، آنگونه باید باشند، نیستند. محبت‌ها و لطف‌ها بیش از آنکه از روی خوش‌قلبی درونی باشد، از اجبار وجدان نشأت می‌گیرد. می‌داند شهر بی‌روح است و می‌داند که مجبور است در این پژمردگی دوام بیاورد و می‌داند که برای این بقای کاذب، نیازمند افراد دیگر است. خشم‌ها و غضب‌ها نیز، بیش از آنکه از درون افراد برخیزد، از تخلیه‌های آنی سرچشمه می‌گیرد و راحتی وجدان در اینجا، به این خاطر است که می‌داند در این شهر وسیع، هیچگاه یافته نخواهد شد! این درگیری مستمر و این مصنوع‌جات بی‌ثمر، به‌ناچار شهر خفه‌ای می‌سازد. شهر خاموش و سردی که حاصلش ارواح سرگردان و بیماری هستند که هیچ‌چیزشان سرجای خودش نیست. شهر ارواح، همیشه ترسناک بوده‌است و شهر ارواح دیدنی، ترسناک‌تر! شاید هنوز دیر نشده باشد، اما چرا. اگر واقع‌بین باشیم، مدت زیادی‌ست که دیگر توان جبران از بازوان شهر، رخت بربسته است. 

+ یقیناً این برداشت من است از تهران. نه یک جمع‌بندیِ تحقیقی و علمی!

  • محمدعلی ‌

خو گرفتگی‌ها

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ

«کوچ» واژه‌ی غریبی است. تمام کسانی که دچار مهاجرت، کوچ و ترک محلی که مدت‌ها در آن بوده‌اند، شده‌اند، به خوبی غربت نهفته در این کلمات را مشاهده می‌کنند. مادامی که آدمی به محل خود، خو نکند، غربتِ جابه‌جایی برایش نامفهوم است. من به این شهر خو کرده بودم. به هوای دلگیرِ لعنتی‌اش. به لحظه‌هایی که نرسیدن‌های زیادی را در گوش‌هایم فریاد می‌زنند. به صدای گویش محلی مردم محل. به صمیمیتی که در «گیلکی» نهفته است؛ طوریکه انگار دو فرد با این گویش در هرکجای دنیا، به‌تازگی فهمیده‌اند که با هم پسرخاله بوده‌اند و نمی‌دانستند! به آدم‌هایی که اغلب هرچه بودند، پلید و بد ذات نبودند. به درختانی که به‌موقع سبز می‌شدند و زردی‌شان، دلنشین بود. به پارکی که هرچند با سستی‌ها از هوای لطیفش بهره نبردم، اما خاطرات فشرده و تنهاییِ زیادی را در خودش دارد. به کتابخانه؛ که با تمام کوچکی‌اش، نادانی‌ام را جلوه‌گر بود. به آن خانم دستفروشی که به تقریب هر روز، از کنارش رد می‌شدم و شاید گمان کرده باشد که توجهی نداشته‌ام، اما بیش از هرچیزی در خیابان متوجه‌اش بوده‌ام و می‌خواستم تا راز این سکوت و صبر طولانی و وقار دائمی‌اش را کشف کنم. به سکوت صبحگاهی شهر. به پیوستگی رفت‌وآمدها. خو کرده‌ام به نزدیکیِ بازار! به عطر راسته ماهی‌فروش‌ها؛ و دخترکانی که بینی‌شان را می‌گیرند تا عطر راسته، آزارشان ندهد! به ضرباهنگ ساعت شهرداری؛ به شش‌بار نواختنش در شش صبح! به عابربانک‌های خاطره‌دار و قدیمیِ سبزه‌میدان. به سبزه‌میدان! به تمامی خیابان‌ها؛ به لاکانی، به سعدی، به معلم، به بیستون، به شریعتی، به مطهری، به حافظ، به آزادگان، به علی‌آباد. به کوچه‌هایی که وسعت خاطراتشان از وسعت بزرگترین خیابان‌های کشور، بیش‌تر است. به هرازگاهی دیدنِ ساختمان «مرصاد»، «بی‌بی رقیه»، «پارک نیکمرام»، «مدرسه سرافراز»، و دیدن ساختمان‌های دیگری که جزو خانه‌های دوست‌داشتنیِ من‌اند؛ «ساختمان رز»، آن یک طبقه‌ای که پشت پنجره‌های دولنگه‌اش گلدان است و رنگ پرده‌هایش سفید نیست!، آن ساختمان پنج‌طبقه‌ای که باید همه‌اش را یک‌جا خرید، آن ویلایی که آخر یک بن‌بستِ خوش‌ترکیب بود، و همینطور خانه‌ای که در آن بن‌بستِ ترسناک وجود داشت و چند مورد دیگر! خو کرده‌ام به خواندنِ شهرم؛ بنشینم گوشه‌ای، و بخوانم شعرهای ناتمام آسمانِ دل‌گرفته‌اش را. خو کرده‌ام به برف‌های بلندی که هر چندسال می‌بارند. به سرمای لرزاننده‌ای که هرساله هست. به بادهای بهاری، به شکوفه‌های سفید. به وزش دلنشین نسیم، در صبح‌های تابستان. به سردی ناگهانی پاییز. خو کرده‌ام. و حالا، خو کرده‌هایم را ترک خواهم کرد؛ تا شاید بیاموزم که دیگر به چیزی خو نکنم. خو کردن، خوب نیست. جدایی از خوگرفتگی‌ها، همانند سرمای پاییزی رشت، ناگهانی و بی‌ملاحظه است.

  • محمدعلی ‌

دوراهی

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۷ ب.ظ
من، نه در عمل انجام‌شده مانده‌ام و نه اجبار محکمی پشت سرم ایستاده! من فقط از چیزی که نمی‌دانم چقدر تغییر ایجاد می‌کند و چه میزان از این تغییرات مثبت‌اند، وحشت دارم. من از انتقال، تغییر و ریسک و قمار بر سر زندگی‌ام، واهمه دارم. این‌ها، موارد ناشناخته‌ای نیستند. برای همه هستند. اما سنگینی این‌ها، من را آنقدر گیج می‌کنند که نمی‌دانم قدم بعدی‌ام را چگونه بردارم. ناخودآگاه، قدم برمی‌دارم و از قدم‌هایم راضی نیستم. این‌ها گیجم کرده‌اند. نه درس را می‌فهمم و نه می‌توانم شرایط را بررسی کنم. نه پیش‌بینی بلدم و نه سازگاری با شرایط متغیر! مانده‌ام. نمی‌دانم. نمی‌دانم.
  • محمدعلی ‌
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • محمدعلی ‌