ظاهر

۱۴ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

اعتیاد

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ق.ظ

سال‌های زیادی است که تا صحبت از اعتیاد می‌شود و یا مصاحبه‌ای با معتادها انجام می‌گیرد، یک اصلِ خودساخته برایم تکرار می‌شود. و این حرف، برخلاف حرف‌های دیگران بوده و وام‌گرفته نیست. آن هم اینکه هیچ حقی برای یک معتاد قائل نبوده‌ام. هیچ شرافتی برایش نمی‌شناختم و هیچ وقاحتی را از اعمال معتادها بالاتر نمی‌دیدم. آن هم با این علت که آن‌ها با «انتخاب» و «اختیار» دست به مواد شده‌اند و هیچ اجباری در آن دخالت نداشته است. و مدت‌ها هم از کنار این حرفم نمی‌گذشتم. امشب، ماه‌عسل را از تلوبیون دیده‌ام. خانواده دوسالی‌ست که نمی‌بینند و معتقدند این برنامه باعث همهٔ مسائل نکبت زندگی‌مان شده! - از سری بهانه‌های متداولی که برای فرار از زیر مسئولیت داریم همگی. انداختن تقصیرها به دوش‌دیگری و مقصرسازی کاذب! - امشب، بی‌آنکه بدانم موضوع برنامه چه‌چیزی است، نگاهش کردم.

من همیشه از داستان‌ها لذت می‌برم. - لذت بردن را همیشه با شاد شدن همراه نمی‌دانم -. منظورم از داستان تنها قصه‌های خیالبافانه نیست. این داستان شامل ماجراهای زندگی، رازهای سربه‌مهر و یا حتی موارد کاری نیز می‌شود. چرا که چیزهای نو دارند. چیزهایی که پیش از این و بعد از این نیز هرگز نه خواهی شنید و نه خواهی دانست. هر زندگی منحصربه‌فرد است و این راز داستان‌دوستی من است.

داستان‌های زندگی‌شان را شنیدم. دردهایی که کاملاً قابل درک نیستند اما قابل تصور چرا. رنج‌هایی که در زندگی‌های از هم پاشیده جاری‌ست، هرچند هرکدام منحصر به خودش باشد، اما تشابهاتی هم دارد. من پیش از این یکسال، اعتیاد را تنها مشابه گزینه‌ای می‌دانستم که به اختیار انتخابش می‌کنند و اما دیگر نمی‌توانند رهایش کنند و سر همان اختیار اولیه‌شان، آن‌ها را صاحب حقی نمی‌دیدم. امشب ناخودآگاه خودم را دیدم. وابستگی‌هایم را. زجرهایی که کشیده‌ام. زجرکشندگانی که دیده‌ام. یاد روزهای گرمازده و شب‌های خفه‌ام افتادم. یادم آمد خودم. انگار که خداوند خدا بخواهد به من چیزی را بفهماند. بارها شده است که به اشتباه حرفی زده‌ام و سال‌ها به تاوان آن نفهمیدن‌ها، دردهای فکری کشیده‌ام. این‌بار و بر سر ماجرای اعتیاد هم همینطور. البته که اهل مغلطه نیستم. صرفاً چون برایم ناخوشایند است، از حرف و دلیلم ‌برنخواهم گشت. صرفاً از سر منفعت‌طلبی یا نوازش وجدان این را نمی‌گویم. مدت‌ها در برابر این مفهوم مقاومت کرده‌ام. مدت‌ها واقعیت را کوفته‌ام و بر همهٔ همهٔ دریافته‌هایم تاخته‌ام. از خود نیز گذشتم. اما حالا وقت اعتراف است.

معتاد، در ابتدا معتاد نبوده است. درست است که در انتخاب اعتیاد، در ورود مختار بوده و کاملا هم مختار بوده و اعتیاد تنها دردی‌ست که ورودی‌اش به اختیار کامل و بی چون و چراست. انسان قبل اعتیاد، یک وسوسهٔ مختصر دارد و بس ولی بعدش وابستگی و وسوسه و بت‌های لذت‌های حیوانی رهایش نمی‌کنند. این‌ها به توهمات نیست که به تجربه و تجربه‌خوانی‌هاست. اختیار از کف می‌رود. برگشت، به آن سادگی‌ها و یا به آن شدنی‌ترین حالت‌هایی که می‌شناختم نیستند. اصلا حالت انسان تغییر می‌کند. می‌داند که نمی‌خواهد و نمی‌خواهد که بداند. و اگر هم که بخواهد که بداند، چیزی تغییر نمی‌کند، جز مختصر عزمی که در اولین وهلهٔ تکرار، فرومی‌ریزد. این‌ها نه قابل درک هستند و نه قابل تصور! جز تجربه‌های شخصی و یا شدیداً در معرض یک تجربهٔ حضوری واقع شدن، نمی‌تواند این مفهوم را برساند. معتاد به جایی می‌رسد که بی‌همه‌چیزترین می‌شود. و این را خودش هم می‌داند. در این‌جا یا همانند رضای ماه‌عسل به عجز می‌رسد و حتی از خودش می‌بُرد و یا به پوچی می‌رسد و تا مرز‌های باریک خودکشی پیش می‌رود. البته همه‌ی این‌ها، اشتباهات یک معتاد را، چه به عنوان شروع‌کننده و چه با این عنوان که «اصلا نمی‌دونستم چیکار می‌کنم» توجیه نمی‌کند. تنها بخش‌هایی از آن ناتوانیِ بزرگ در ترک، باعث می‌شود که معتادان را فاقد هرگونه حقی، به‌حساب نیاورم و خُرده حق‌هایی برای خودشان قائل شوم! آن هم تنها به علتِ آن‌که اعتیاد، یک شروع مختارانهٔ سخت‌برگشت‌پذیر است. سخت‌برگشت‌پذیر به معنای کامل کلمه. و همین شناختنِ آن را وحشتناک سخت می‌کند.

  • محمدعلی ‌

راه نیافتگی!

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۷ ب.ظ

مدت‌هاست که در فکر افتاده‌ام که دربارهٔ کنکور تجدیدنظری کنم. مانده‌ام کنکور چگونه می‌خواهد مرا به خواسته‌های فرادرسی‌ام برساند و یا خواسته‌های فرادرسی، چگونه می‌تواند مرا به ثبات برساند؟ ابتدائاً دلخوش بوده‌ام که دانشگاه شغل و نان و آبی بشود و با چاشنی قناعتی که معنایش را نمی‌دانستم، به ثبات خواهم رسید. ماه‌هاست که دریافته‌ام دانشگاه مدخل مناسبی برای ثابت‌قدم شدن نیست. و اگر هست، آنچنان به درازا می‌کشد که دیگر اصلا قدمی در کار نخواهد بود که ثابت باشد! چند هفته‌ای هم هست که به صورت جدی درک کرده‌ام که دانشگاه، نه تنها مرا از چالهٔ منت‌ها بیرون نمی‌آورد، بلکه مرا به عمیق‌ترین چاه‌های ذلت فرو می‌برد. آنچه مهم است استقلال است و خودکفایی. دریافته‌ام که پیروزی در آینده، به مهارت‌هایم وابسته است. و فهمیده‌ام که مهارت‌ها باید در راستای توانمندی‌های شخصی باشد، نه صرفا در مسیر درآمد. و آنچنان می‌دانم که در کنار مهارت، مدرک نیز لازم است که ثبت و ضبط حقوقی شوی! حالا به گمانم، پیش از آنکه بخواهم پست را تمام کنم، راهم را پیدا کرده‌ام! کسب مهارت، و در حاشیه، تحصیل در یک رشتهٔ دسته چندم اما گسترده که بتوانم چندین راه برای رهایی از این چاله‌ها و چاه‌ها بیابم. راه بدی نیست. ان‌شاالله که خیر باشد!

  • محمدعلی ‌

در حاشیهٔ تلگرام

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۵۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
۱. سال‌های زیادی است که مردم، علی‌الخصوص جوانان سرگرمی اعتیادآوری دارند. اینترنت چیزی‌ست که اکنون برای اکثر مردم آشناست. وقت‌کُشی‌ها و تفرج‌های مضر آن نیز زبانزد همه‌ی کسانی‌ست که متولی مشاوره در کشور هستند. چه بسیار جوانان و نوجوانانی که در هرزگردی در فضای اینترنت خُبره‌اند و ساعت‌های زیادی را پای آن قربانی می‌کنند. چه بسیار خانواده‌هایی که به علت همین فضای نسبتاً مجازی دست از زندگی شسته‌اند. با این همه، آیا در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات، می‌توانیم منکر خدمات آن شده و آن را مسدود کرده، به گوشه‌ای برانیم؟
۲. زمان زیادی است که بحث شبکه‌های اجتماعی داغ است. پیام‌رسان‌ها، شبکه‌های اجتماعی، وبلاگ‌ها، وبسایت‌ها و دیگر بسترهای نشر اطلاعات اساساً برای ارتباط و تعامل ساخته شده‌اند. و این ارتباطات، همانند هزاران کار دیگر، می‌تواند مفید یا مضر باشد‌. اما در حال حاضر می‌توان آن را تعطیل کنیم؟ به صورت کلی هم نمی‌توان تمام نیازهای نرم‌افزاری مردم را در داخل تأمین نمود.
۳. تلگرام، همانند همهٔ پیام‌رسان‌های دیگر مشکلاتی دارد. اما مشکلاتی که آقایان گاه نام می‌برند، همانند اشاعه فحشا، و حتی صفت «سگ هار» به آن داده‌اند، سرچشمه‌اش از داخل است. تلگرام‌ها تنها ماهی‌شان را از این آب گل‌آلود می‌گیرند و این گل‌آلودی آب از جای دیگری‌ست. از عملکرد ضعیف نهادهای فرهنگی و سطحی ماندن روحانیون جوان بگیرید تا دعواهای جناحی احمقانه‌ای که میان بزرگْ‌سیاستمداران‌مان جاری‌ست. آنچه فضای سیاه افکار عمومی مردم به‌شدت به آن محتاج است، رهاسازی حاشیه‌ها و سنت‌شکنی‌هایی‌ست که هزینه‌ای بسیار کمتر از فروپاشی تنها نظام قابل اسلامی شدن جهان دارد. فرهنگ‌سازی و تبلیغات غیرمستقیم، آموزش از طریق مردم - روش قدیمی سینه به سینه چرخاندن اطلاعات! - و جدی گرفتن موضوعات کلان کشور، همانند وضعیت بحران آب، ضعف در پرورش کودکان و نوجوانان، بحران بیکاری و امثالهم است.
۴. اینکه مقالاتی را بدون ذکر دقیق مأخذ و یا رونوشتی از آن نام ببریم و بگوییم دشمنان ایران به‌وسیله‌ی یک پیام‌رسان می‌خواهند چه کنند و چه نکنند و اصلاً قصد هر عمل دیگری - همانند حمله نظامی! - را دارند و یا اینکه تلگرام بستر مکالمه‌ی تروریست‌هاست - همانند این است که بگوییم چاقو وسیله‌ی موردعلاقه‌ی قاتلان است!! - تنها بهانه‌های کودکانه و تکراری‌ای است که گوش مردم از آن‌ها توسط امثال گزارشات مفصل ۲۰:۳۰ پر شده است. اگر دشمن حمله دارد، قاعدتاً ما نیز باید دفاع داشته باشیم. فیلترینگ یکی از بدترین روش‌های دفاعی‌ست که در وضعیت کنونی کشور، همانند دارویی تحریک‌کننده می‌ماند که «عضوِ بر فرض کاملاً فسادآمیزِ فیلترشده» را بیش از پیش قهرمان نشان می‌دهد! آنچه بدیهی‌ست این است در صورت واقعیت ارز مجازی «گرام» تیم اقتصادی دولت در برابرش تسلیم شده و تیم اطلاعاتی-امنیتی‌اش از این حجم هجمهٔ مستقیم به نظام کلافه! آنچه موجب ضرورت مسدودسازی تلگرام شده است، بیش از آنکه به مسائل اقتصادی و امنیتی برگردد، به عقب‌ماندگی فرهنگی و ناتوانی در مقابله با حملاتی‌ست که هر روزه در این پیام‌رسان و صدها رسانه‌نمای دیگر در حال اجرا است.
۵. بهتر است تا تلگرام دیگری بلای جان نظام نشده و تلگرام‌های دیگری فضای فکری مردم را به اشغال نرم خود در نیاورده است، دست از حاشیه‌ها برگیریم و به اساسی‌ترین معضلات فرهنگی-اجتماعی که گریبان‌گیرمان شده و آب را برای دشمنان خودخواهمان گل‌آلود می‌کند بپردازیم.
والسلام علی من تبع الهدی

  • محمدعلی ‌

دل‌بسته‌ی دل‌شکسته شاید!

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

دل‌بسته شدن همیشه هم دلبستگی به یک شخص را شامل نمی‌شود. گسترده‌ترین بُعد دلبستگی، برمی‌گردد به دل‌بسته‌ی یک مفهوم بودن. و هرچه مفهوم بزر‌گ‌تر و عمیق‌تر، دلبستگی هم به همان میزان بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود. اینکه کسی مثل من، دل‌بسته‌ی مفاهیم کوچک و بدیهی می‌شود، تنها تقصیر خودش نیست. ذهنش کوچک شده است. بزرگ‌تر از آن را نمی‌بیند. بزرگ‌تر از آنچه گمان‌ می‌بریم بزرگ است را دیدن، دل بزرگ می‌خواهد که این زمانه شده‌است مانع مسخره‌ی داشتنش. از در و دیوار این روزگار، پوچی و حماقت و پستی و کثافت می‌زند بیرون. این‌که ترکش هیچ‌کدامشان به تو نگیرد، سخت است. شدنی‌ست. اما سخت.

من از قدیم دل‌بسته بوده‌ام به یک مفهوم. روز به روز، با من بزرگ می‌شد. یک‌روزی متوجه شدم که آنقدر بزرگش کرده‌ام، که از تمام توان من هم توانش بیش‌تر شده. زورش آن‌قدر بر همه‌ی قوای صدگانه‌ی منِ کوچک‌ترین انسان، می‌چربد که انگار هیچ‌گاه بدون آن نبوده‌ام. که انگار بدون آن بودن اصلا وجود ندارد. که انگار اصلا از ابتدا بوده است و این منم که بختک‌گونه مزاحمش شده‌ام. آن‌قدر بزرگ شده بود، که جایش را من تنگ کرده بودم. به‌گمانم به قصدِ نابودی‌ام این‌گونه آزار می‌رساند! و الا کم پیش آمده است که چاقو، دسته‌ی‌ خودش‌ را ببرد! 

آن‌قدر از این مفهوم بزرگ‌شدهٔ بی‌وجدان شکست خورده‌ام که دیگر هیچ‌کجای این دل سالم و در امان نمانده است! روز‌ میلاد بزرگْ منجیِ بشریت، در‌ مجلس‌ شادی‌‌اش، در مجلسی که آمدن دلیل برقراری زمین و‌ زمان را جشن گرفته است، در قدیمی‌ترین قرارگاه سالانه، مفهومی به این کوچکی، تو را مشغول کرده باشد، چیزی جز سوختن و‌ نابودی را معنا نمی‌دهد. من نمی‌خواهم نابودی‌ام را بانی شوم. نمی‌خواهم.

  • محمدعلی ‌

حرم

سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ب.ظ

زمانی گمان می‌کردم، زیارت در این است که انسان بچسبد به ضریح مقدسه. هیچ‌وقت هم ندانستم که در وقتی که به ضریح تکیه می‌زنم چه باید بگویم. چه باید بخواهم. انگار که در آن لحظه زبانم لکنت می‌گرفت و ذهنم پاک سفید می‌شد. نمی‌توانستم چیزی بخواهم. نمی‌دانستم چرا. هنوز هم نمی‌دانم چرا. حال بماند که کاوش‌های ذهنی در پی ساخت یک خواسته همیشه یک نتیجه‌ی مشابه داشته‌است و هیچگاه یادم نمی‌رود این پاک‌ترین تلاشم برای چشیدن طعم زندگی را. 

اما حالا، که نشسته‌ام کنج رواقی که اسمش را دقیقا نمی‌دانم، و به نقشه می‌روم تا اسمش را بدانم که یادم می‌آید اسمش اهمیتی ندارد! حالا که در اینجا راه می‌‌روم و چشمم به صفحه‌ی تایپ است، شاید معنی زیارت را بهتر درک کرده باشم، اما بی‌شک معنای زیارت را نشناخته‌ام، که واقف به اصولش نمی‌توانم باشم. معنای زیارت را بهتر فهمیده‌ام و نفهمیده‌ام. و این به‌دنبال همان اصلی‌ست که هرچه هم که بدانی، باز هیچ نمی‌دانی، و هرچه که بفهمی، بهتر نافهم‌بودنت را درک می‌کنی.

اما حالا به وضوح می‌بینم که زیارت در هل دادن برای رسیدن به میله‌هایی که تقدسشان منشأ دیگری دارد، نیست. زیارت، چشیدن طعم توسل به همان منشأ است. زیارت باید همچون چیزی باشد. 

و همین حالا که دلم در گرو خنکای هوایی‌ست که می‌دانم باد بهاری حسابش می‌آوریم، خسته شده‌ام و امیدوارم که سد خستگی‌ام با وزش هوای بهاری بشکند.

  • محمدعلی ‌

تعویض رقم

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

از صبح ذهنم درگیره. میره پارسال. برمی‌گرده امسال. فکر سال بعد ولش نمی‌کنه. تابستون رو به‌یاد میاره. از مرداد می‌گذره. توی شهریور گیر می‌کنه. دی‌ماه تب می‌کنه. روی مهر لبخند میزنه. روی اسفند تلخند! روی بهمن زوم می‌کنه. برمی‌گرده سر جای خودش. به آسمون نگاه می‌کنه. می‌بینه هنوز آبیه. یادش میاد پارسال هم آبی بود. سال‌های قبل‌تر؟ آره. اون موقع هم آبی بود. صبح بود. هوا گرم بود. به سایه‌ی خورشید نگاه می‌کنه. هنوز زرده. پارسال هم زرد بود. سال‌های قبل‌ترش هم. راه میره. من نه. ذهنم. برای خودش راه میره. دو نفر گیر دادن به هم. روز تحویل سال، روز صفر شدن و روزی که فرداش روز از نو میشه و روزی هم از نو. افتادن به جون هم. که چی؟ چرا توی این سمت که من هستم اومدی. ذهنم ولشون می‌کنه. خسته میشه. میشینه روی صندلی. روبه‌رو رو نگاه می‌کنه. دوباره میره شهریور. برمی‌گردونه خودش رو. میزنه رو ترمز. یادش میاد پارسال هم ترمزش مشکل داشت. به زمین نگاه می‌کنه. همه خسته‌ان؟ نه. ولی عید وجود نداره. عید یک عوض شدن عدد هست و یک دلخوشی کوچیک ته دل بعضی آدما. عید حتی همین دلخوشی کوچیک رو هم برای خیلی‌ها نداره. ذهنم می‌بینه بچه‌ها رو. نگاه می‌کنه به جوراب‌ها. دست‌های کوچیک بچگونه. چهره‌ی سوخته‌ی دختر. شلوار کهنه‌ی پسر. صدای از جا در رفته‌ی بوق ماشین‌ها. به ترمز نداشته‌ی خودش. ذهن خودش رو درگیر می‌کنه. درگیر می‌کنه به رنگ غروب آفتاب. به داد و هوار مردم. به درگیری سر چیزای خیلی کوچیک. به عصب نداشته‌ی مردم. به دست تنگشون. ذهن پا میشه برگرده. ماهی قرمزا رو می‌بینه. می‌مونه. نمی‌گیره. ارزش ندارن. ذهن خسته شده. ساعت رو نگاه می‌کنه. نمی‌دونه دیر شدن معنی داره یا نه. میره جلو. برمی‌گرده عقب. نگاه می‌کنه به گوشی. پیامک حسن میاد. از تبریک عید کم‌کم بدش میاد. با این حال پیام‌های تبریک رو جواب میده. ذهن، امروز نمی‌دونه باید چیکار کنه. برای پست‌های وبلاگ‌های آشنا پیام تبریک می‌نویسه. از تبریک عید بدش میاد. برمی‌گرده پارسال. دنبال همون یک‌ذره شور می‌گرده. لابه‌لای تقویمش رو نگاه می‌کنه. هوای آسمون دل مثل هوای آسمون دنیا، خوب نیست. آسمونش ابریه. ترسناکه. سرده. خشکه. ذهن خودش رو می‌کشه بیرون. میاد همین‌جا. شروع می‌کنه به نوشتن. یادش میاد از صبح درگیره. میره پارسال. برمی‌گرده امسال. فکر سال بعد ولش نمی‌کنه. تابستون رو به‌یاد میاره. می‌نویسه. میرسه به آخرش. دنبال یک ذره شوق می‌گرده. پیداش می‌کنه. لیز می‌خوره. لیز می‌خوره. میفته زمین. زمین شلوغه. له میشه. پا می‌خوره. می‌شکنه. کج میشه. ذهن خوابش میاد. روبه‌روش رو نمی‌بینه. می‌نویسه. دیگه دنبال چیزی نمی‌گرده. خودش رو راحت می‌کنه. حرف‌هاش رو نوشته. حالش رو جا گذاشته لابه‌لای خط‌ها. به هوای دم صبح حرم فکر می‌کنه. انگیزه‌ش رو پیدا می‌کنه. نفس می‌کشه. نفس می‌کشه. نور رو می‌بینه. می‌خواد زنده بمونه. ذهن برمی‌گرده. برمی‌گرده. دیگه دوست نداره هیچ‌جا بره. سرش رو می‌بره توی لاک حال و پاش رو از گلیم دیروز و فردا می‌کِشه بیرون. نفس می‌کشه. نفس می‌کشه، بدون اینکه بدونه چیکار باید بکنه. 

  • محمدعلی ‌

بررسی گزینشی نشست دوم قرارگاه

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ

0. شانزدهم تا هجدهم اسفند، نشست بود. 

1. مهم‌ترین امیدی که به این نشست داشتم، این بود که بتونم با رتبه‌های بالاتر مسئولین انجمن صحبت کنم؛ هرچند کوتاه. ولی به دلایلی اونطور که می‌خواستم نبود. نه پاسخگویی مسئولین کافی بود و نه کیفیت برگزاری جلسات. نه از لحاظ کمی. بلکه از لحاظ کیفی. از نظر کمی یعنی جایگاه اسکان و غذا و برگزاری تشریفات و این‌ها، به اندازه‌ی کافی و حتی بیش‌تر از حد لازم، مناسب بود. ولی از لحاظ کیفی جلسات، به هیچ وجه مناسب نبود. جایگاه‌ها شناخته شده نبود. مسئولین عادت داشتن به توجیه‌های تکراری و دانش‌آموز هفده‌ساله هیچ سلاح و ابزاری برای مقابله با مغلطه‌های ایشون نداشت و منم که یکبار خواستم بحث رو دستم بگیرم به خواست نماینده شورامون به سکوت دعوت شدم. ولی خب؛ نمیشه گذشت. از این اشتباهات نمیشه گذشت و ما گذشتیم چون قدرت مقابله و یا شجاعت برخورد جدی و یا پشتوانه دانش‌آموزی نداشتیم! به معنای واقعی کلمه نداشتیم. من وقتی خواستم متن کار شده و حساب‌شده‌ی خودم رو بخونم، به دو دلیل از استرس شدید دل‌درد گرفتم. - دل‌درد نشونه‌ی استرس شدید منه -. یک اینکه مسئول مربوطه، مثل صبح که یکی از بچه‌ها رو که کاملاً حرف درستی زد رو به تمسخر گرفت، من رو هم دست بندازه و بچه‌ها هم که هنوز کنترل زیپ خنده‌شون رو ندارن، عنان از کف بدن! و دو اینکه خود بچه‌ها، به اقتضای مواردی که در گوششون فرو کردن و دنیای گل و بلبلی که براشون ترسیم کردن، جلوم رو بگیرن و هجوم لفظی بیارن. و اینطور شد که حرفم رو کامل نتونستم بزنم. جاهای بسیار مهمی رو بریدم. با لرزش صدا حرف زدم و هرچه تلاش کردم نتونستم منظور رو برسونم و کسی رو قانع کنم. سید درست میگه. من نوشتنم بهتر از حرف زدنمه و این نه یک نقص، که یک ویژگیه. هرچند من به حرف زدن هم نیاز دارم و باید به‌دستش بیارم. 

2. روش برنامه‌ریزی اتحادیه، برای نشست اصلا مناسب نبود. روش برخورد برنامه‌ها با دانش‌آموز به هیچ وجه پرورشی و یا حداقل آموزشی نبود. شاید صدبرابر بدتر از احمق‌آفرینی آموزش‌وپرورش! و فشردگی این احمق‌پنداری ما «دانش‌آموزهای به شدت بچه»، کاملا نمایانش کرده بود. جلسات با کسی شروع شد که شروع کرد به نقص گرفتن. به نادیده گرفتن سن. به باد کردن بچه‌ها. با کسی شروع شد که مثل بقیه شروع کرد به خودباوری‌سازی‌های کاذب و دروغین. معنای واقعی کلمه‌ی شستشوی مغزی! ساختن یک نیروی گوش‌به‌فرمان و دست‌به‌سینه، که حتی خلاقیت‌ها و برنامه‌های جدیدش هم مطابق میل شما خواهد بود. اتحادیه پادگان نیست. اتحادیه، یک مرکز فرهنگی محسوب میشه. خیلی بالاتر بره، یک مرکز دینی! مراکز فرهنگی و دینی، تضارب آرا دارن؛ بله، وجه مشترک ما، پذیرش کلیت رهبری هست. اما نه تسلیم محضِ برداشت‌های شما از رهبری بودن. مراکز فرهنگی و دینی، باید مرکز فکر و استدلال و برهان‌های اسلامی و نظرات کارشده‌ی سیاسی باشن. نباید این‌ها رو گفت؟ مصلحت نیست؟ باشه. کِی مصلحته؟ چهل سال گذشته و شما همچنان دارید با همین روش‌ها جلو میرید. برنمیگیردید آواره‌هایی که ایجاد شده و شما بخشی از مسئولیتشون رو داشتید نگاه کنید. البته اگه متهمم نکنید به هفده‌ساله بودن و ندیدن سی‌سال قبل! یکی هم نیست بهتون بگه اون تاریخ‌نویسی که از هخامنش میگه، توی اون دوران بوده مگه؟ همینقدر توجیه‌هاتون نخ‌نماست! این طرز برخورد با دانش‌آموز نبود. نه حتی اون دانش‌آموز کاذبی که شما بادش کردید! فقط یک دانش‌آموز معمولی که به اندازه‌ی معمولی از سطح فهم این جامعه‌ی امروزی رو داشته باشه، این حقش نبود. بیش‌تر بچه‌ها بهتون اعتراض کردن در این مورد. به صراحت گفتن که خوابیدن موقع حرف‌ها و بازی کردن با گوشی‌هاشون و منم که گوشی‌م رو زدم به شارژ و رفتم وضو گرفتم! بیش‌تر از شش ساعت جلسه‌ی سخنرانی یک‌طرفه برگزار کردید برای نشست قرارگاه!! سخنرانی‌هایی که کاملا یا تکراری بودند یا غیرکاربردی و یا توهین‌آمیز و توهم‌زا. نمی‌دونم این‌ها روش‌های شستشوی ذهن هست یا نه. ولی الان برای حداقل نصف بچه‌ها نخ‌نماست و کاملا شفاف میگن که همچین حس فریب و یا تحمیلی‌ای داشتن. و حداقل یک‌چهارم بچه‌ها دیگه تحت‌تاثیر نیستن و این امیدبخش هست، نه اون امیدهای احمقانه‌ای که بدون ذکر شرط و شرایط نام می‌برید. باید این رو بدونید که ما نه تجربه و نه توان علمی و نه اطلاعات کافی برای پیشنهاد راه‌حل نداریم. البته اگه راه‌حل رو چسبوندن پوستر ندونید. راه‌حل، یعنی راهِ حل! و این به این سادگی‌ها به دست نمیاد. اما شما، هم سن‌تون قابل توجه هست و هم تجربه‌تون. و هم توان جمع‌آوری اطلاعات و دیدن وضعیت واقعی رو دارید و هم باید تا این سن، اطلاعات کافی برای این مسائل کسب می‌کردید. مسئولیت‌ها رو جابه‌جا نکنیم. جایگاه‌ها رو درست کنیم. اگر اتحادیه دانش‌آموزی هست، باشه. دلیل نمیشه نیازی به اطلاعات مربی نداشته باشه. وضعیت چهل‌سال قبل دانش‌آموز رو با الانی که با یک گوشی سیصد‌هزاری می‌تونه صدهزار مطلبِ به‌ظاهر مستدلِ ضد شما بخونه، مقایسه نکنید. خداوند هیچ قومی رو تغییر نمیده، تا اینکه خودشون، اونچه در درون اونهاست تغییر بدن و خودشون مسئولیت‌هاشون رو ببینند و حداقل در حد عنوانشون، مؤثر باشن. 

3. می‌خواستم این نکته رو آخر بگم. ولی همینجا میگم. برای درست بودن، برای صالح بودن، برای انسان بودن، «خوب بودن» کافی نیست. در واقع دین، درجه‌ی بالاتری از انسانیته. شما اگه مسئول یک مرکز اسلامی شدی، خوب بودنت کفایت نمی‌کنه. من منکر ویژگی‌های خوب و صمیمیت پاک شما مسئولین اتحادیه نمیشم. اما دقت کنید، که این‌ها کافی نیستند. شما لازم دارید هم خوب باشید، و هم کاری که می‌کنید مصلح و مؤثر باشه و لغو و بیهوده نباشه و بی‌بازده نباشه و نسبت بازدهی به هزینه‌اش، مثبت باشه. صرف خوب بودن کافی نیست. انتقاداتی که به شما وارد هست، خوب بودن شما رو زیر سوال نبرده و نمی‌بره. کارکرد شما رو زیر سوال می‌بره و کاملاً به حق هم زیر سوال می‌بره. دقت کنید. الان جای آزمون و خطا نداریم. الان نیازمند بهترین بازدهی با کمترین هزینه‌ها - هزینه‌های غیرمالی هم حساب کنید - هستیم. آره آقای برادر :) 

4. یکی دیگه از رفتارهای اشتباهی که در بسیاری از مجموعه‌ها، حتی از نوع حوزوی، مرسوم و متداول محسوب میشه، مقدس‌سازی از اشخاص و افکار هست. کاملاً روشن دیدیم که صبح و ظهر از یک فرد تعریف و تمجید و تقدیس کردید و وقتی بعدازظهر اومد، اکثریت یا خوابشون میومد یا اینکه حرف‌ها تکراری بود یا بازی و گوش ندادن رو ترجیح میدادن. و این دوتا دلیل بیش‌تر نمی‌تونه داشته باشه. یکی اینکه شما توقع رو بالا بردید. دانش‌آموز از زبان شما و با عملکرد و ادای احترام شما و تشریفات برگزاری، در ذهنیتش جایگاه فرد رو بسیار بالا فرض کرده. و بعد از مواجه شدن، حرف‌ها در اون سطح از توقع نبوده. با این مقدس‌سازی، شما دو ظلم کردید؛ یک به فرد سخنرانی که حرفش تا ابد برای دانش‌آموز ناقص و زیر سطح توقعاتش جلوه می‌کنه و دوم به خود دانش‌آموز که معیار سنجشش رو از دست میده. و این مقدس‌سازی سال‌هاست که داره درباره‌ی خُرد و کلان رخ میده و ثمره‌ای جز ناامیدی از امید کاذبی که ایجاد کردید نداره. جز بدبینی و بی‌توجهی. با این مقدس‌سازی دانش‌آموز، یا به طور کلی مستمع، حتی بعد از جلسه هم توان اعتراض یا بحث روی فرد یا مبحث رو از دست میده و این عمل براش غیرممکن میشه. و دومین دلیلی که باعث این بی‌توجهی به سخنران(ها) میشه، ناتوان بودن سخنران بر اثر کمبود اطلاعات یا سطحی بودن حرف‌ها یا غیرواقعی بودنشون، در اقناع مستمع هست. که این ناتوانی، خودش مثال نقضی بر مقدس‌سازی اشتباه شماست. شما فرقان و ابزار سنجش و معیارهای اسلامی رو به دانش‌آموز بدید و اجازه بدید خودش با اختیار و انتخاب، جلو بره. اگر این کار رو درست انجام بدید، افرادی که مستعد هدایت هستن، کج نخواهند رفت. اما با مقدس‌سازی یک فرد و فکر، با توجیه‌کردن و با تحمیل به اسم توصیه، حتی دانش‌آموز مستعدِ هدایت هم روزی از راه انحرافاتی پیدا می‌کنه، بر اثر بدبینی و حس فریبی که شما دوستان بهش دادید. برای مثال، در زمان سخنرانی آقای حاج‌علی‌اکبری، بسیار گفتید که ایشون منت گذاشتن و زحمت کشیدن و... . مسئله این نیست که خودشون این حرف رو زدن یا نه. که می‌دونم نزدن. ولی مسئله سر مقدس‌سازی‌های بی‌جای شماست. این آقا، مسئولیت دارن و برای این مسئولیت باید صحبت‌هایی انجام بدن. هرچند که بچه‌ها با همه‌ی این مقدس‌سازی که چند دقیقه وقت گرفت، باز هم به همدیگه اشاراتی داشتن که ای‌کاش آقای حاج‌علی‌اکبری درباره اتحادیه و برنامه‌ها و یا حتی به‌صورت پرسش‌و پاسخ صحبت می‌کردن. و این اشارات، امیدبخش هست، نه اون امیدهایی که بدون ذکر شرط و شرایطش مطرح می‌کنین. 

5. مسئولان کارگروه‌ها، از فارغ‌التحصیلین همین انجمن محسوب میشن. تا قبل از این نشست، این گمانم بود که این‌ها، موافقین سیاست‌گذاری‌ها و برنامه‌ها هستن، مثل نماینده‌مون توی دفتر مرکزی. و این خیلی آزارم می‌داد. من توی مدرسه‌ها و از زبان بهترین دانش‌آموزها می‌شنیدم و می‌دیدم که این برنامه‌ها یک نمایش بیش‌تر نیست. می‌دیدم که برگزاری این نمایشگاه‌ها به‌دنبال تأثیر نیست. می‌دیدم فرمالیته بودنش رو. می‌دیدم. می‌شنیدم. مطمئن بودم. هر توجیهی برای مفید واقع شدن این نمایشگاه‌ها رو شدیداً با دلیل رد می‌کردم. دیدنِ اینکه مسئولین کارگروه، نماینده شورا، دبیرکل، و همه و همه‌شون هیچ خدشه‌ای حاضر نیستن بهش وارد کنن، اذیتم می‌کرد. نمی‌فهمیدم چرا اینقدر خودشون رو محصور کردن. چرا واقعیت‌ها رو نمی‌بینن. چرا متوجه نمیشن که اهداف ذکرشده برای برنامه‌ها، فضایی شده و اصلا واقع‌بینی نداره . شب قبل از صحن علنی، یکی از مسئولین کارگروه رو آوردیم کنار خودمون و نشستیم به حرف زدن. متنی که برای صحن علنی آماده کرده بودم رو دادم بخونن. کاملاً مطمئن بودم بازخوردشون منفیه. یعنی تا وسط حرفشون می‌دونستم منفیه:«شما قرارگاه ملی رو داری از ریشه میزنی...» اومدم لب باز کنم که نه تا این حد، شنیدم: «... که عالیه.» درجه‌ی شوکه‌شدنم، شدید بود. اصلا فرض هم نمی‌کردم که اینقدر مطمئن حرف بزنه. و داشت شوخی نمی‌کرد. و تأیید می‌کرد این خودباوریِ فعلی دانش‌آموزها، جز باد کردنشون نیست و ارزشی نداره. از مخالفت خودش و رفقاش با نمایشگاه مدرسه انقلاب گفت. از اینکه دوران دبیرستان و دوران قرارگاه ملی، در این باره با دبیرکل بحث کردن. این‌ها رو که شنیدم خیلی حس خوبی داشتم. اما در عین حال، حس خیلی بدی هم پیدا کردم. این همه مدت، این همه بچه‌ها دارن میگن که کارها نمایشی شده. که کارهاتون ویترینی شده. که برنامه‌هاتون برنامه‌ریزی شده نیست؛ اما هیچ گوش شنوایی نیست. واقعا نیست. داغ شده بودم. از برنامه‌های تربیتی و ضرورتش گفتم. گفتم منِ قرارگاه ملی، به‌هیچ‌وجه اطلاعاتم توی زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی و دینی و سیاسی، کامل نیست. من از کجا باید مربی‌گری بلد باشم؟ من هفده‌ساله‌ام. ما هفده‌ساله‌ایم. این مسئولیت‌دادن‌ها و این بادکردن‌های مسئولین، واقعا الکیه. بچه‌ها واقعا الکی و کشکی باد شدن. گفتم که ما دانش‌آموزها زمینه نداریم: موانعی نمی‌ذارن بفهمیم. پایه‌ها و اساس‌های دین رو نمی‌دونیم. راه رو بهمون نشون ندادن. قبول داشت. می‌گفت تو خیلی بزرگواری که اینو میگی!!! و من مونده بودم که مگه غیر از اینه؟ 

6. اشرافی‌گری، تجمل و اسراف از آفت‌های هر انقلابی هستن. این چیزی نیست که نیاز به گفتن داشته باشه! مشخصه. هرجایی که تجمل و اسراف پا بذاره، کار و تلاش از بین میره. این خیلی واضحه. و متأسفم که هم در رأس مسئولین و هم در بین مردم، این یک امر عادی شده. دارندگی و برازندگی! احمقانه‌ترین عبارتی که شنیدم. نهادهای فرهنگی و دینی، مخصوصاً نهادهایی که پسوند «اسلامی» دارن، کوچک‌ترین اسراف و تجملی، براشون از سم کُشنده‌تره. چرا توی نشست‌های انجمن، این حجم از اسراف، عادی شده؟ چرا این حجم از دورریز غذا، عادی شده؟ دانش‌آموزی که هنوز ارزش یک گرم از غذایی که جلوش هست رو نمی‌تونه بفهمه - شاید چون براش زحمت نکشیده - چجوری می‌خواد ارزش عدالت رو برای خودش جا بندازه؟ چجوری می‌خواد ارزش‌های اخلاقی دیگر رو برای خودش جا بندازه؟ دانش‌آموزی که هیچ حرکتی برای جلوگیری از دورریختن غذای خودش نمی‌کنه، چطور می‌تونه نسبت به نابودی دانش‌آموزها حساس بشه؟ مشکل این نیست که این برنامه‌ها بازدهی‌شون پایینه. مشکل اینه که اسراف، اصلا بازدهی نداره. این اسراف باید جدی گرفته بشه. این حجم از اسراف، نابودکننده‌ست. هرجای زندگی‌هامون که اسراف اومد، برکت و روشنی و دلخوشی، از همانجا رفته. مراقب اسراف‌هامون باشیم. 

7. این‌هایی که گفتم واقعا سیاه‌نمایی نیست. اشتباهات عادی‌شده‌ هست. اشتباهاتی که مدام تکرار میشه و کسی به فکر اصلاحش نیست. کسی از رده‌های بالایی، این‌ها رو اشتباه نمی‌دونه و اصلا این مشکلات رو شاید حساب هم نکنه. با این حال یکی از کارهای خوب این دوره رو هم بگم! مهرماه، یکی از بچه‌ها گفت که چرا خودکار خارجی میدید؟ چرا کیان که ایرانیه، نمیدید؟ و خداروشکر این‌بار خودکار کیان گرفته بودن. اتفاق مبارکی هست! اما چرا خود این مسئولینی که ریشه‌شون رو در انجمن می‌بینن به این فکر نبودن؟ این نشونه‌ی بی‌برنامگی انجمن در تربیت اسلامی اعضا نیست؟ باید تمام وسایل اداری نهادهای فرهنگی، ایرانی‌ساز بشه. 

  • محمدعلی ‌