ظاهر

.

هارب

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

چند روزی می‌شود که خواب‌هایم دوباره بر دور رمزنگاری افتاده است. نمی‌شود گفت معنی دارند. اما معما که می‌توانند داشته باشند. حل آن‌ها همیشه برایم جالب بودند مگر حالا. مگر حالا و این روزهای تار و تاریک. صبح هوا بیش از حد تیره بود. آسمانی گرفته و ابرهایی که آخرش باریدند. تا ظهر همینطور تاریک باقی ماند. بعدش را ندیدم. نخواستم که ببینم. آسمان همه‌جا یک‌رنگ است و اینجا یک‌رنگ‌تر. دقیقاً همانطور تیره که از قبل به‌یاد دارم. همانطور تار. همانطور ابری و سرد. 

راستش همان لحظه‌ی اول که وارد راهرو شدم، ترس برم داشت. در آن تاریکی هوا، روشنی مصنوعی لامپ‌ها بیش‌تر در نظر می‌آمد. بی‌اختیار یاد همان خواب افتادم. روشنی زیاد مدت‌هاست که دلهره را در من زنده می‌کند. من به‌دنبال صرفه‌جویی بودم یا نبودم، مدت‌هاست که چراغ کوچکی کفایت می‌کند برایم. مدت‌هاست که در خود سنگر گرفته‌ام. و مدت‌هاست که از دنیا فراری‌ام. فراری...

  • ۹۶/۱۰/۳۰
  • محمدعلی ‌

هارب

نظرات  (۷)

  • یا فاطمة الزهراء
  • منم چند روزه خواب های عجیب و ناراحت کننده ای می بینم ...

    همه اش خواب می بینم دو نفر عمدا بهم یکسری دروغ گفتن اذیت شم که خودشون بخندن...!
    پاسخ:
    ای بابا... ملت توی خواب هم آزار دارن انگار. دست بردار نیستن که :| 
  • یا فاطمة الزهراء
  • امیدوارم خودم برای کسی در این حد آزار دهنده نباشم
    پاسخ:
    منم امیدوارم که همچین نباشم!
  • بهــ ــار..
  • چه وضعیتیته انصافاً.. -_- :(
    پاسخ:
    وضعیته دیگه! :|
  • بهــ ــار..
  • کاملا قانع شدم. حتی میرم بهش بگم یه وضعیت دیگه باش داداش چه وضعیتیه همش یه وضعیتیه؟ 
    #هاااارهااااارهاااار
    پاسخ:
    وضعیت دیگه ممکنه بدتر باشه ها. نقد رو بچسب :دی
  • بهــ ــار..
  • بابا دیگه بدتر از تاریخ ۱۵.۵ شدن در حالی که حقت ۱۸.۲۵ باشه و زیست کمترین نمره ی کلاس بشی و دبیر ریاضیت فقط بگه "متاسفم" که نداریم دیگه :| مگه اینکه دیگه واقعاً اخراجم کنن راحت شم =)))))
    پاسخ:
    تاااااریخ؟! تاااااااریخ؟ تااااااااااااریخ؟ ببین. درسته خودم تاریخ رو همچین نخواهم شد ولی تاریخ تجربی که اصن نباید محلش گذاشت :دی 
    زیست کمترین نمره‌ی کلاس؟! ریاضی گفت متاسفه؟ خب ترم دوم رو برای جبران همین موقعیت‌ها آفریدن دیگه :دی 
  • بهــ ــار..
  • منم عکس‌العلم همین بود. اینقدرم خوندم و خودمو خفه کردم که حد نداشت. دبیر هم اشتباه شمرده بود هم به ناحق کم کرده بود. رفتم با خودش حرف زدم گفت همین حقت بوده بشین. رفتم دفتر گفتم معاونمون گفته بود بهش. میگفت من برگه ی اینو در نمیارم. میخواست سر کلاس بگه. من نمره ی اضافی نمیدم. من فقط بهش گفتم من نمره نمیخوام که! عصن اینقدر بد حرف می‌زد نمی‌تونستم حرف بزنم! :/ آخرش رفت نمازشو بخونه من به معاونمون گفتم به درک دیگه ارزش شخصیتمو که نداره. خونده باشم، درست نوشته باشم، به ناحق غلط گرفته باشه، دادم بزنه؟ نمی‌خوام دیگه. اینقدر بغض کرده بودم چشمام قرمز شده بود باز دبیر تاریخه میگفت بهم بی احترامی کردی، قضاوت کردی. اینا نشونه‌ی کم شعوریه. فقط اشتباه شمارشش رو اصلاح کرد شدم ۱۷. بعدشم یه جوری که مثلا با اون نیستم ولی بشنوه گفتم گور بابات و اومدم :||
    چقد دلم پر بود خودم نمیدونستم :|
    پاسخ:
    اینقده از اینجور دبیرها بدم میومد که مپرس!



    :))
    من خواب ندارم که بخوام خواب ببینم :|
    پاسخ:
    ای بابا :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">