ظاهراً هنوز زنده‌ایم

۰. نمی‌دانستم بیان و بلاگ آن‌قدر فرتوت و تنها و مخروبه و متروکه است که دیگر سیستم ارسال کد فعال‌سازی آن هم کار نمی‌کند. وقتی به هشدار یک بی‌هویت می‌خواستم شماره‌ای که به نامم نبود را تغییر دهم تا نتواند دردسری برای دیگران درست کند، این را فهمیدم. ماندم پشت در پنل وبلاگم و از اینجا به‌نظر می‌رسد که تا همیشه دسترسی‌ام به وبلاگ نازنینم را از دست داده‌ام. درست است که اخیراً خیلی فعال نبوده‌ام اما اینجا همیشه بوی خانه می‌داده. خانه‌ای که تنهایی درستش کرده‌ام و سوای هر خوب و بدی در زندگی‌ام، همراهم جلو آمده و مثل خودم پیش‌رفت کرده.

۱. نگاهی به مطالب قبلی اینجا انداختم. خنده‌ام گرفت و همزمان غصه‌ام هم گرفت. زمانی که اینجا را ترک می‌کردم فکر می‌کردم عاشقم. حالا که به اینجا برگشته‌ام، هنوز هم فکر می‌کنم عاشقم. بین این دو نفر با اینکه هردو «محمدعلی» هستند، البته فاصله‌ای است که یک دریا درد و تجربه و تلاش و شکست و موفقیت و خواستن و نرسیدن هم نمی‌تواند آن را پر کند. این فاصله، چیزی است حاصل این‌ها و البته بیش از این‌ها. چیزی که امیدوارم می‌کند و حتی حالم را کمی بهتر می‌کند این است که نقش تدریجی و کمرنگ یا استوار و ادامه‌دار پیشرفت را در این مسیری که آمده‌ام می‌بینم. محمدعلی‌ای که حالا اینجاست، چنان بهتر است که اصلاً نمی‌توان با آن‌یکی که اینجا بود مقایسه‌اش کرد. از طرفی، محمدعلی‌ای که اینجا بود، چنان پویایی و تلاش و تغییرپذیری را بغل کرد که نمی‌توان تنها یادآور اشتباهاتش بود. ترکیب این دو، احساس می‌کنم، ترکیب خوبی بوده در این ۶ سال فاصله.

۲. کار مفید این روزهایم دو قسم است و یک قسم آن کدال‌خوانی است. همینطور که گزارش شرکت‌های موردعلاقه‌ام را می‌خواندم و یادداشت برمی‌داشتم، به ذهنم رسید چقدر مسیر اقتصادی و مالی به بینش من کمک کرده است. چقدر نگاه سیستماتیک باعث شده تا فارغ از ظاهر ماجرا، بتوانم واقعیت آن‌ها را تشخیص دهم و دیگر فریبِ سیستم‌های دربسته را نخورم و راه خودم را بروم. یادم آمد یکی از دوستانم می‌گفت این مجری رسانه فلان (یک رسانه اقتصادی) رو می‌بینی؟ این تو دانشگاه از اون دوآتیشه‌های احمقا بود. اومد اقتصاد خوند آدم شد. :)) انگار این همان داستان پوست در بازی آقای طالب است که اینجا هم مهم است. کسانی‌که درون سیستم قرار دارند و جیره‌خور آن هستند، نمی‌توانند نقص آن را ببینند. البته «نمی‌توانند» بحث کاملاً دقیقی نیست. مزیت‌شان و صلاح‌شان در این است که نبینند و کور باشند. همین هم هست که تعارض منافع را مهم می‌کند و برای مثال هر شرکت باید گزارشات مالی مهم خود را برای بازرسی به حسابرس خارج از سیستم خود برون‌سپاری کند. حالا این را می‌شود تعمیم داد به شرایط کنونی که قصدش را ندارم. بیشتر قصد دارم این نگاه ساختاری و سیستماتیک را توضیح بدهم. اینکه اگر یک اموری در یک سیستم مشخص نچرخید و کار نکرد و این نقص عملکرد در سیستم سال‌های سال دنباله‌دار شد، به دنبال مقصر در فرد نباشید. البته می‌توانید تمام آن افراد مداخله‌گر در امور را از صحنه هستی حذف کنید. حق‌شان است. اما بحث ما نگاه سیستماتیک است. وقتی چنین چیزی را مشاهده کردید، نباید ایراد را بیندازید گردن اینکه «نیروها جوان نیستند»، «کسی اهمیت نمی‌دهد»، «مدیر فلانی کار درست را انجام نمی‌دهد»، «این گروه (گروه=دسته محدودی از افراد) ویرانگرند» یا ایراداتی از این دست که مسئله را فرد یا گروه‌محور می‌کند. وقتی چرخ کالسکه شما مربعی است، فرقی ندارد که کیفیت اسبی که به کالسکه بسته‌اید چیست. ایراد چنین سیستمی، سیستماتیک است و ایراد سیستماتیک یعنی سیستم شما کاملاً اشتباه کار می‌کند. فرقی ندارد چه موضوعی باشد، در هر موضوعی که دستش بدهید، کار اشتباه را خواهد کرد. به قول معروف، مدیریت کویر لوت را بدهید دستش، شن و رمل و تلماسه کم می‌آورد. (گوگل هم نیست جستجو کنم ببینم برای آنچه در کویر است کدام کلمه درست است.)

می‌توانم چند مورد مثال از مشکلات سیستماتیک در بین همین شرکت‌های بورسی بیاورم که خب از حوصله من و شما خارج است و فایده‌ای هم ندارد.

اما سیستمی که درست کار کند، اسب لنگ هم به کالکسه‌اش ببندید، به‌هرحال تا یک جایی شما را سالم و در امان و سرخوش به مقصد می‌رساند.

۳. این پنج‌شنبه که برسد می‌شود دو هفته که کار نکرده‌ام. مدت زیادی است. برای ماهایی که برایمان از آسمان نمی‌بارد و هر روز خودمان را روی آسفالت داغ جلو می‌کشیم و تمام روز و شب فکرمان به کار است، این میزان دوری از کار و تعطیلی کار فقط یک معنا دارد: اینجا دیگر جای زندگی‌کردن نیست. البته پیش از این هم اتفاق‌های زیادی این مهم را گوشزد کرده بود، اما خب قانون اینرسی، بی‌پولی، پنجره زمانی شیرفهم‌شدن و ترکیبی مهیج از این‌ها با تنهایی و ترس از آن باعث می‌شد که نخواهم باورش کنم. بنابراین هدف یکی دوسال آتی می‌شود رسیدن به یکی از گزینه‌های باقی مانده یعنی زندگی نکردن یا رفتن.

۴. چیزهای بیشتری می‌خواهم بگویم ولی باید رمزدار باشند و اینجا نمی‌شود. وبلاگ عزیزم را می‌خواهم. :( کاش بیان به‌جای تبلیغات نکردن و افتخار به آن، تبلیغات می‌کرد و حتی مثل سایت‌های زرد (حالا نه خیلی هم عین‌شان ولی خب.) پر از بنر می‌شد اما اینقدر همه‌جایش لنگ نمی‌زد. یک سیستم ارسال پیامک فعال‌سازی هم نباید کار کند؟ وقتی کار نمی‌کند، اصلاً چرا گزینه تغییر شماره گذاشته‌اید؟ اصلاً وبلاگ را اشتراکی کند و هزینه سالیانه بگیرد. چه معنی می‌دهد این رها کردن یک پلتفرم به حال خودش تا بمیرد!! واقعاً همه‌جای این سیستم به همه‌جایش می‌آید.

۵. فیلم The.Sixth.Sense.1999 را خیلی قبل‌تر دانلود کرده بودم. می‌گفتند فیلم ترسناک است و من خیلی ژانر ترسناک ندیده‌ام. (اگر جنایی را ترسناک حساب نکنیم.:)) ) از آنجا که زندگی واقعی خودش در ژانر وحشت در حال اکران است، گذاشته بودم در یک اوقاتی ببینم که روزهایم کمتر ترسناک باشند. چند روز قبل دیدمش. خیلی هم آزاردهنده نبود. یعنی واقعیت اصلاً آن ترسناکی که انتظارش را داشتم تا وحشت‌آمیز باشد و شب‌ها خوابش را ببینم، نبود. دوستش داشتم حتی.

  • محمدعلی ‌

چرا این وبلاگ باید حذف بشود؟

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۸ ب.ظ

این وبلاگ، اغلب، یادآور بدترین و زشت‌ترین خاطرات من است. البته «متن»های یکساله‌ی قبل را دوست دارم؛ اما آن پیش‌زمینه‌ای که باعث زایش آن متن‌ها شده است را نه. من نمی‌خواهم از این واقعیت فرار کنم! این واقعیت همیشه همراه من خواهد بود. اما نباید هربار با دیدن یک عنوان، یاد یک ماجرا برایم زنده شود. آن هم یک ماجرای نامربوط به منِ حقیقی. این منِ خودساخته‌ی این یکی دوسال را نمی‌خواهم. پس وبلاگی که از این یکی دوساله سرچشمه دارد را هم نمی‌خواهم. 

ساخت وبلاگ جدید، مدتی زمان می‌خواهد. ایده‌ای برای آدرس و عنوان جدید لازم است که خودش روزهای زیادی می‌طلبد. ولی در نهایت، باز هم می‌نویسم. من همچنان همان «محمدعلی» هستم. اگر هم کسی بود که تمایل داشت بخواند، مانعی ندارد؛ زیر همین پست، در قالب یک کامنت خصوصی، یک آدرس وبلاگ یا ایمیل بدهد تا وقتی وبلاگی ساختم، آدرس آن را برایش بفرستم. 

به امید دیدار

۹۸.۰۵.۲۱

۱۹:۴۵

  • محمدعلی ‌