ظاهر

تعویض رقم

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

از صبح ذهنم درگیره. میره پارسال. برمی‌گرده امسال. فکر سال بعد ولش نمی‌کنه. تابستون رو به‌یاد میاره. از مرداد می‌گذره. توی شهریور گیر می‌کنه. دی‌ماه تب می‌کنه. روی مهر لبخند میزنه. روی اسفند تلخند! روی بهمن زوم می‌کنه. برمی‌گرده سر جای خودش. به آسمون نگاه می‌کنه. می‌بینه هنوز آبیه. یادش میاد پارسال هم آبی بود. سال‌های قبل‌تر؟ آره. اون موقع هم آبی بود. صبح بود. هوا گرم بود. به سایه‌ی خورشید نگاه می‌کنه. هنوز زرده. پارسال هم زرد بود. سال‌های قبل‌ترش هم. راه میره. من نه. ذهنم. برای خودش راه میره. دو نفر گیر دادن به هم. روز تحویل سال، روز صفر شدن و روزی که فرداش روز از نو میشه و روزی هم از نو. افتادن به جون هم. که چی؟ چرا توی این سمت که من هستم اومدی. ذهنم ولشون می‌کنه. خسته میشه. میشینه روی صندلی. روبه‌رو رو نگاه می‌کنه. دوباره میره شهریور. برمی‌گردونه خودش رو. میزنه رو ترمز. یادش میاد پارسال هم ترمزش مشکل داشت. به زمین نگاه می‌کنه. همه خسته‌ان؟ نه. ولی عید وجود نداره. عید یک عوض شدن عدد هست و یک دلخوشی کوچیک ته دل بعضی آدما. عید حتی همین دلخوشی کوچیک رو هم برای خیلی‌ها نداره. ذهنم می‌بینه بچه‌ها رو. نگاه می‌کنه به جوراب‌ها. دست‌های کوچیک بچگونه. چهره‌ی سوخته‌ی دختر. شلوار کهنه‌ی پسر. صدای از جا در رفته‌ی بوق ماشین‌ها. به ترمز نداشته‌ی خودش. ذهن خودش رو درگیر می‌کنه. درگیر می‌کنه به رنگ غروب آفتاب. به داد و هوار مردم. به درگیری سر چیزای خیلی کوچیک. به عصب نداشته‌ی مردم. به دست تنگشون. ذهن پا میشه برگرده. ماهی قرمزا رو می‌بینه. می‌مونه. نمی‌گیره. ارزش ندارن. ذهن خسته شده. ساعت رو نگاه می‌کنه. نمی‌دونه دیر شدن معنی داره یا نه. میره جلو. برمی‌گرده عقب. نگاه می‌کنه به گوشی. پیامک حسن میاد. از تبریک عید کم‌کم بدش میاد. با این حال پیام‌های تبریک رو جواب میده. ذهن، امروز نمی‌دونه باید چیکار کنه. برای پست‌های وبلاگ‌های آشنا پیام تبریک می‌نویسه. از تبریک عید بدش میاد. برمی‌گرده پارسال. دنبال همون یک‌ذره شور می‌گرده. لابه‌لای تقویمش رو نگاه می‌کنه. هوای آسمون دل مثل هوای آسمون دنیا، خوب نیست. آسمونش ابریه. ترسناکه. سرده. خشکه. ذهن خودش رو می‌کشه بیرون. میاد همین‌جا. شروع می‌کنه به نوشتن. یادش میاد از صبح درگیره. میره پارسال. برمی‌گرده امسال. فکر سال بعد ولش نمی‌کنه. تابستون رو به‌یاد میاره. می‌نویسه. میرسه به آخرش. دنبال یک ذره شوق می‌گرده. پیداش می‌کنه. لیز می‌خوره. لیز می‌خوره. میفته زمین. زمین شلوغه. له میشه. پا می‌خوره. می‌شکنه. کج میشه. ذهن خوابش میاد. روبه‌روش رو نمی‌بینه. می‌نویسه. دیگه دنبال چیزی نمی‌گرده. خودش رو راحت می‌کنه. حرف‌هاش رو نوشته. حالش رو جا گذاشته لابه‌لای خط‌ها. به هوای دم صبح حرم فکر می‌کنه. انگیزه‌ش رو پیدا می‌کنه. نفس می‌کشه. نفس می‌کشه. نور رو می‌بینه. می‌خواد زنده بمونه. ذهن برمی‌گرده. برمی‌گرده. دیگه دوست نداره هیچ‌جا بره. سرش رو می‌بره توی لاک حال و پاش رو از گلیم دیروز و فردا می‌کِشه بیرون. نفس می‌کشه. نفس می‌کشه، بدون اینکه بدونه چیکار باید بکنه. 

  • ۹۶/۱۲/۲۹
  • محمدعلی ‌

نوروز ٩٧

نظرات  (۵)

  • بهــ ــار..
  • زندگی منم دقیقا همینجوری شده فقط تو جزئیات فرق داره :(
    پاسخ:
    چه کنیم :(
  • بهــ ــار..
  • من که میخوام انقلابی به همه ی تصمیماتم عمل کنم :)) واسه بهتر شدن تو هررر زمینه ای!:))
    راستی مراد پایه ی برنامه درسی ریختن هستی؟:|||
    پاسخ:
    من نیز می‌خوام. اما هربار که توی تصمیم اول - صبح زود بیدار شدن - شکست می‌خورم، مثل دومینو، بقیه‌شون فرو می‌پاشن :دی
    آری پایه‌ام! البته من هروقت روی کاغذ برنامه‌ای نوشتم، عملی نشده. الانم کاغذی‌شو دارم :)) ولی ذهنی می‌دونم که مثلا الان 90 دقیقه شیمی عقبم. 60 فیزیک و ریاضی. 60 دینی. و 90 زمین هم عقبم. :)) فقط زیست رو خوب پیش رفتم. :دی
    من از الان بیدارم بابا :)) یکم سختی بده به خودت :/ 
    بعد خب من که خیلی عقب ترم :// طوری نیست اقا ، اگه میتونی چهار بیدار شی که خب مسابقه طور بخونیم. اگه نه هم که یه فکر دیگه میکنیم حالا :))
    پاسخ:
    با سختی‌ش مشکلی ندارم :دی نمیاد. بیداری نمیاد :)) - سه روز تهران بودم. یک می‌خوابیدم. چهارونیم یا پنج بیدار می‌شدم. اصلا سختم نبود. وسط روز هم خوابم نمی‌اومد! ولی اینجا نمی‌دونم چرا نمیشه :| - 
    جدی هر روز چهار بیدار میشی؟ خیلی عالیه واقعا. آفرین آفرین! امروز که نشدم. ببینم فردا میشم :دی 
    آره فردا حتماً سعیتو بکن :))
    من الان دارم میرم عیددیدنی :| بعدش ولی باز میخونم. تا الان چار ساعت شیمی خوندم یه دو ساعت دیگه ام بخونم کلا شرش کنده س *____* بعد فیزیک ^^
    پاسخ:
    عاورین عاورین :)) 
    قشنگ از موهات معلومه خواب موندی باز :)))
    پاسخ:
    آره :))) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">